راههای افزایش امنیت وای فای



مهمانی رفتن های عصر ما عجیب است مهمان ها هدفشان از مهمانی رفتن بروزرسانی نرم افزار هایشان با اینترنت میزبان است.


این روزها وقتی دوست و آشنا دور هم جمع می شوند، کمی خوش و بش می کنند و بعد از آن می روند سر اصل مطلب، "پسورد وای فای تون چیه؟"، میزبان هم چاره ای ندارد رسم مهمان نوازی را باید به جا بیاورد و فراموش کند حجم دانلود و پهنای باندش محدود است و میخواهند از همین حجم  محدود هم سهمی داشته باشند، بدتراز آن مهمان های ناخوانده اند، همسایه هایی که نگفته دست به سمت وای فای شخصی ما می برند.

مهمترین نکته در استفاده بی جا از اینترنت شخصی ما رعایت نکردن اصول اولیه استفاده از شبکه های بی سیم است، نکاتی که اگر رعایت شود قطعا دست درازی های بی جا به اینترنت شما هم کاهش پیدا می کند و همچنین مهمان دردانه به جای برروز کردن نرم افزارهای تلفن و اتک زدن در زمین های مجازی پای صحبت میزبان می نشیند.


روش اول:مخفی سازی وای فای

1. ابتدا وارد تنظیمات مودم شوید.در نوار مرورگرتون 192.168.1.1را وارد کنید خوب از شما یوزر و پس میخواد که اگه تغییر دادید که خودتون بلدید پس وارد کنید ولی اگه رمزو تغییر ندادید معمولا یوزر و پسورد هر دوش admin است که بزنید تا وارد بشید(مطابق شکل زیر):

 

وای فای،امنیت وای فای

جلوگیری از هک وای فای

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 5 شهریور 1395  | 01:33 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
داستان قورباغه و مهندس:
روزی یک مهندس در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت : اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد!او خم شد، قورباغه را بلند کرد و در جیبش گذاشت.
قورباغه دوباره صدا کرد و گفت : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی،با تو ازدواج خواهم کرد مهندس، قورباغه را از جیبش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در جیبش گذاشت.سرانجام قورباغه پرسید : موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو ازدواج خواهم کرد. چرا مرا نمی بوسی؟ مهندس گفت : نگاه کن! من یک مهندسم! برای من یک دختر زیبا جالب نیست! اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم*جالبه* یه هم چین آدمایی ﻫﺴتن مهندسا!!!!      

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394  | 01:56 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
 
می دانست کار اشتباهی است؛ به خدا می دانست. صبح که از خواب بیدار شد یک راست رفت سر جیب های پر مداد پدرش.
 

مطمئن بود خواب است. بوی خوش مداد های نتراشیده. کیف مدرسه را سر جلد انداخت. به هال که رسید صدای مادرش را مثل همیشه از زیر لحاف شنید:

- در رو قفل کن.

قفل کرد. در خیابان کتاب های زیادی در تکاپو بودند. حوصله مدرسه رفتن را نداشت. برای تاکسی جلد بلند کرد. تاکسی ایستاد. جیب هایش پر مداد بود. سوار شد:

- کجا تشریف می برید؟

- تاکسی ساعتی چنده؟

- ساعتی چهار مداد.

- باشه اشکال نداره منو دو ساعت دور بده بعد جلو سینما نپتون پیاده میشم.

راه افتاد. راننده کتاب مسنی بود. من بنزین ندارم اشکال نداره اول بنزین بزنم.

- نه

در صف پمپ بنزین:

- تو و خودتی، مدرسه نرفتی؟

- نه امروز تعطیل بودم.

- میخوای کولر بزنم؟

ترسید مداد هایش کم بیاید گفت:
- نه

- اگه کسی داری زنگ بزن بشونش عقب .....

- نه با هم قرار گذاشتیم تو سینما، سانس 10 تا 12 معرکس.

راننده از شیشه بغل بیرون را نگاه کرد.

انگار چیزی یادش آمد. پوزخندی زد:

- آره سینما نپتون سی ساله که سه ردیف آخرش معروفه.

- جالبه من نمی دونستم

راننده چشم هایش برق زد و پرسید:

- فکر نمی کنم تا حالا با کسی...

کتاب جوان انتظار این حرف را نداشت. از خجالت دیگر حرف نزد.

ساعت ده در سینما بود. مثل همیشه قرار، در کبابی بغل سینما. مثل همیشه تاخیر داشت. رفت دو تا بلیط بگیرد.

در صف، کتاب جلویش پرسید:

- ساعت چنده دایی؟

- ساعت ده و ده دقیقه

در باجه:

مجردی یا با خانواده پسر جون؟

- با خانواده ام

دوباره آمد در کبابی منتظر ایستاد. کتاب عشق کوچکی بالای کبابی در قفس آویزان بود و چهچه می زد. دلش برای کتاب عشق در قفس سوخت. در رویای آزاد کردنش بود که کسی از پشت سر پخ کرد. دلش از جا کنده شد. تنش یخ کرد. برگشت. خودش بود. با جلد زرد و نارنجی. مثل همیشه تو دل برو بود.

- بازم که دیر کردی خانم خانما.

قبل از ورود به سینما:

- دیشب خوب خوابیدی.

- ای بد نبود.

بعد از ورود به سینما:

- این کیف مدرسه چیه سر شونت؟

- صبح ادای مدرسه رفتنو در آوردم.

- ئه، باید مدرسه میرفتی. چرا دیشب بم نگفتی

- ول للش، تیریپی نیست.

- بیا بریم بوفه یه چیزی بخریم

- نه من چیزی نمی خوام

- از اون شکلاتا می خوری؟

با ناز و کشیده گفت:

بله

شکلات را به دستش داد

در حالی که داشت با کاغذ شکلات ور می رفت:

- راستی نمیدونی اسم فیلمش چیه؟

- بی خیال، به ما چه

کتاب های زیادی در سالن نبودند. رفتند گوشه ای نشستند.

چراغ ها که خاموش شد چهار ردیف اخر سینما نپتون معرکس. نوک جلدش را به قسمت زرد جلد او کشید.

آن روز بعد از سال ها دوباره از کلانتری آمدند سراغشان

قبل از ورود به ندامتگاه:

- حالا دیگه پدرم مدادی نداره که منو از این جا در بیاره

بعد از ورود به ندامتگاه:

- حالا می فهمم کتاب عشق تو قفس چی می کشه.

و بلند زد زیر آواز.


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:03 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند.
 

یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود.
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند...

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:03 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
 
حکایت و داستان | زیبا ببین
 
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند.
 

اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.

نقاشی او فوق العاده بود و همه را غافلگیر کرد...

او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده!

....

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.

نابینا


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:02 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
بسیاری از مردم کتاب «شاهزاده کوچولو» اثر سنت اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.
 

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است.

در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند و... می نویسد:

مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم... جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد...؛ یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم.... از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود....
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد... نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم... در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصلۀ بین دلهای ما را پر کرد... می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخندی شکفت...
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد... من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم... نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود...
پرسید « بچه داری؟» ...
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم «آره ایناهاش»...
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه ها و آرزوهایی که برای آن ها داشت برایم صحبت کرد...
اشک به چشم هایم هجوم آورد... گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند.
چشم های او هم پر از اشک شدند... ناگهان بی آنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد... بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد... نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند...
یک لبخند زندگی مرا نجات داد...

چه بسا یک لبخند نیز زندگی ما را دگرگون کند پس بیایید لبخند را از لبانمان دور نکنیم.


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:02 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 
 ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﻭﺭﺍﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﺑﭙﺮﺩ، ﻧﺸﺪ ﻛﻪ ﻧﺸﺪ .
ﺍﻭ ﻣﻲﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ .
ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ .
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ. ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ .
 ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁن که ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪ .
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱ ﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﮔﻔﺖ :
ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ، بز ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ .
ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ،ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ .
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ!
ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨﻨد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:02 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید كه مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد كه:

والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاك بسپارید؟
اما چند ملا كه پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم كرده ومی‌گویند:

پدرسوخته ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.
مسافر حیرت زده حكایت را پرسید. گفتند:

این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش كه به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند كه ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یكی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یكی دیگر اموالش را تصاحب كرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می كند. حال آن كه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است كه به حكم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا كه دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.

( كوچه -احمد شاملو)

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:01 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

...سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند، سلطان فرمودند:
 در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست مغز کله را تناول نمود، سپس گفت:
"اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از "مغز" تهی کنید."
سپس "زبان" کله پاچه را نوش جان و فرمود:
"اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید "زبان جامعه را کوتاه و ساکت کنید."
سپس چشم ها و بناگوش کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
"برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند."
وزیر اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب روده کوچک مان را چه بدهیم؟
ذات ملوكانه در حالی که دست خود را بر سبیل های خود می کشید، با ابروان خود اشاره ای به "پاچه" انداختند و فرمودند:
"شما "پاچه" را بخورید و "پاچه خواری" را در جامعه رواج دهید تا حکومتمان مستدام بماند…"


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:01 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﺑﻮﺩ.
ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﺎﻥ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﯾﮏ ﭘﺮﺗﺮﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻨﺪ . ﺍﻣﺎ هیچ کدﺍﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﮑﺸﻨﺪ؛ ﺁﻧﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﻘﺺ ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ، ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﮑﺸﻨﺪ؟ !
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﺍﺯ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﺮﺩ . ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﻭ ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﺪﻑ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ؛
ﻧﺸﺎﻧﻪﮔﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎﯼ ﺧﻢ ﺷﺪﻩ !
************************
ﺁﯾﺎ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮﯼ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﯿﻢ؟
ﻧﺪﯾﺪﻥ ﻧﻘﺎﻁ ﺿﻌﻒ ﻭ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻧﻘﺎﻁ ﻗﻮﺕ ﺁن ها ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﻧﮕﺮﺵ، ﻣﻬﺎﺭﺗﯽ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺮﯾﻦ، ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﺎ ﻧﻬﺎﺩﯾﻨﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394  | 10:01 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
تعداد کل صفحات :11  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از ديگر صفحات نيز ديدن فرماييد
.: Weblog Themes By SlideTheme :.