بسته شعر/ لذت اشک مناجات ، سحر مشهود است

در عرف و ادبیات دینی ما، اغلب مناجات در مورد نجوا و سخنان انسان با خدا به کار می رود

بسته شعر/  لذت اشک مناجات ، سحر مشهود استبه گزارشحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ در  عرف و ادبیات دینی ما، اغلب مناجات در مورد نجوا و سخنان انسان با خدا به کار می رود و شرایط روحی خاص و شرایط بیرونی ایجاب می کنند که انسان آهسته با خداوند سخن گوید. مثلاً وقتی انسان می خواهد در پیشگاه خداوند به گناهان خود اعتراف کند، چون مایل نیست دیگران از گناهان و عیوب او باخبر شوند، آهسته در پیشگاه خداوند به گناهانش اعتراف می کند و به هیچ‌ وجه با داد و فریاد گناهش را برنمی شمارد تا دیگران از آن ها مطلع گردد.  

 

در مقابل مناجات، «ندا» به صدایی گفته می شود که بلند و فریادگونه است که انسان از راه دور کسی را صدا می زند و یا از راه نزدیک، ولی نه به قصد رساندن صدا به طرف مقابل، بلکه با انگیزه ای دیگر، مانند آرام شدن و تخلیه روانی صدای خود را بلند می کند. بر این اساس، وقتی انسان خدا را ندا می دهد و با صدای بلند و فریادگونه او را می خواند که گرفتاری ها و سختی‌ ها او را در کمند خود گرفته اند و او برای رهایی از گرفتاری ها و سختی ها و با ناراحتی خداوند را به فریادرسی خود فرا می خواند.

 

در برابر این دو واژه، «دعا» دارای مفهوم عام و معنایی گسترده است و به خواستن با هر زبانی و با هر کیفیتی، خواه از راه دور باشد یا نزدیک و خواه بلند باشد و خواه آهسته، دعا اطلاق می گردد. در آغاز مناجات شعبانیه هر سه واژه «دعا»، «ندا» و «مناجات» به کار رفته است و معصوم علیه السلام می فرماید: وَاسمَع دُعائِی اذَا دَعَوتُک وَاسمَع نِدائی اذَا نَادَیتُک وَاَقبِل عَلَیَّ اذا نَاجَیتُک؛(6) « و بشنو دعایم را آن گاه که تو را می خوانم و بشنو ندایم را آن گاه که تو را ندا می کنم و رو به من آور آن گاه که با تو مناجات می کنم».

 

 شاعر : حاج قاسم نعمتی

 

 لذت اشک مناجات ، سحر مشهود است
حال آشفته دل از دیده ی تر مشهود است

منتی نه زکرم دست زمین خورده بگیر
همه جا سایه لطف تو به سر مشهود است

راه خود را سحری جانب ما مایل کن
دست خالی گدا وقت گذر مشهود است

حال و روز من هجران زده دیدن دارد
حال دلسوخته از آه جگر مشهود است

*قربونت برم اجازه میدی اسمت ببرم ... *

هنر آن نیست نسوزی به میان آتش
بین خاکستر پروانه هنر مشهود است

هرکه فانی نشود جام بقایش ندهند
مردی مرد به هنگام خطر مشهود است

من و تنهایی در قبر خودم میدانم

*اون ساعتی که منو تو قبر میزارن ... اونایی که عاشق منم هستن
 خودشون میان نگاه میکنن ، کاری ازشون بر نمیاد ... *

من و تنهایی در قبر خودم میدانم
اوج بیچارگیم وقت سفر مشهود است

تن بی جان مرا گریه کنان بردارید
تربت کرببلا در کفنم بگذارید ....

السلام ای شه لب تشنهء بی سر ، ارباب
می رسد از حرمت نالهء مادر ، ارباب

گیسویش را به روی حنجر تو ریخته است
می گذارد لب خود را روی حنجر ، ارباب

خاطراتی ز تو و بوسه ء زینب دارد
میکند یاد گرفتاری خواهر ، ارباب

خواهرت را ته گودال کنار تو زدند
خاک گودال نشسته روی معجر ، ارباب

مثل او با کتک از یار جدایش کردند
جای پا مانده به روی همه پیکر ، ارباب
 

 شاعر : روح الله پیدای

 

 گره افتادهِ به کارم نگرانم ، آقا ...
ذکر استغفار دارم بر زبانم ، آقا

خورده‌ام من به در بسته به هرجا رفتم
تو بیا و بده یک راه نشانم آقا ...

خاطر آزرده شدی از بدیِ اعمالم
با گناه اُنس گرفته تنُ و جانم آقا

غافل از لطفُ عطایت شده‌ام شرمندَ‌م
همۀ عمر تو دادی آب و نانم آقا

دل بریدم ز همه آمده‌ام با گریه
تا همیشه در کنار تو بمانم آقا

گرد و خاکی زِمعاصی به تن من مانده
لطفِ خود شامل من کن بتکانم آقا


خوشبحال همۀ سینه‌زنان ارباب
خاکِ پایِ همۀ سینه‌زنانم آقا

خبر از حال و هوایِ دل زارم داری ؟؟
ببرم کرببلا تا که جوانم آقا ......

 

شاعر : حسن کردی
 توبه ام توبه نشد هر چه که همت کردم
من به ستاری تو سخت جسارت کردم


هر چه تو دوست شدی با من الوده ولی
بی حیاتر شده با نفس رفاقت کردم


رمضان است و دل از خواب نکندم افسوس
مثل هر سال من از لطف تو غفلت کردم

من از این فلسفه روزه از این فیض عظیم
به همین تشنگی ساده قناعت کردم


روزه هم چشم مرا باز نکرده،نکند
عادتم بود اگر هرچه عبادت کردم


هر چه هستم سر دیوانگی ام میمانم
روزه ام را فقط افطار به تربت کردم


خواستم از عطش روزه بگویم اما
از لب تشنه اش احساس خجالت کردم


روزه ام روضه شد و روضه مرا میکشدم
یاد ان تشنه لب کرببلا میکشدم

 

 شاعر : وحید محمدی

 

 آورده ای دوباره بدهکارمان کنی
فکری به حال غم زده و زارمان کنی

اینجور که دوباره به ما راه می دهی
اصلا بعید نیست طلبکارمان کنی

با اینکه ما به دست تو پرونده داشتیم
یک دم نخواستی تو خدا، خارمان کنی

تو مهربان ترینی و اصلا نمی شود
با آتشِ جهنمت، آزارمان کنی

ما را زمین زده است گناهان بی شمار
باید که فکرِ این دل بیمارمان کنی

من آمدم دوباره رفیقت شوم خدا
لطفی اگر کنی تو و بیدارمان کنی

این چشم ها که بوی شهادت نمی دهد
تا با شهید کرببلا یارمان کنی

با گریه های فاطمه ات گریه می کنیم
تا روضه خوان روضه دیوارمان کنی

آتش گرفته ایم در این اضطراب تا
پهلو شکسته از تب مسمارمان کنی

 

 شاعر : سیروس بداغی

 

 خداوندا اجابت کن دعا از لعلِ یاران را
به مولامان مدد فرما بلا جویانِ دوران را

به فضلت دم به دم یا رب سراسر انقلابی کن
چه این طُلّاب را در قم چه باقی در خراسان را

تمنا می کنم یا رب چو آقامان صلابت ده 
برادرهای افغانی سلحشورانِ لبنان را

قسم بر راهِ آزادی قسم بر خون ثارالله
بگیر از ماهر آن خواهی نگیری طعمِ ایمان را

برو ای شیخِ بی تقوا بمیر از دردِ بی دینی
در این دنیا اگر دیدی دمی لبخند شیطان را

 

 شاعر : رضا باقریان

 

 من مانده ام با کوله باری از گناهم
در ورطه ی عصیانم و گم کرده راهم

این بار هم شرمنده از روی تو هستم
آقا غلط کردم دوباره عذرخواهم

من خود به خود آتش گرفتم از خجالت
دیگر به روی من میاور اشتباهم

نفسم مرا از درگه تو دور کرده
حتی نمانده لذتی در اشک و آهم

شیطان نشسته در کمینم یاالهی
من بی کس و کارم بده امشب پناهم

ترسیدم از اینکه ملائک هم ببینند
مخفی نمودم روی از عصیان سیاهم

جان همان بانو که دستش را شکستند
لطفی کن و یک لحظه ای بنما نگاهم

شاعر : امیر عظیمی

 

خدایا من گنهکارم، خودت گفتی که می بخشی
خودت گفتی که غفارم، خودت گفتی که می بخشی

خدا، بازار خوبانت از آن سمت است من اینجا
بساط معصیت دارم، خودت گفتی که می بخشی

مرا از مسجدت زاهد، مرا از میکده ساقی
برون کردند آواره ام، خودت گفتی که می بخشی

در این عالم که دزد دین لباس دوست پوشیده
کسی را جز خودت دارم؟! خودت گفتی که می بخشی

گنه کردم، غلط کردم! خطا کردم، نفهمیدم!
نده این قدر آزارم، خودت گفتی که می بخشی

دو راهی بهشت و دوزخ سمت صراط و قبر
به دست توست افسارم، خودت گفتی که می بخشی

خدا در ترکشم یک تیر ماند، آن هم حسین توست
حسین را دوست می دارم، خودت گفتی که می بخشی

دعای فاطمه روز جزا با دست عباس است
به دستان علمدارم، خودت گفتی که می بخشی
 

 

 

 

 انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 28 خرداد 1396  | 05:01 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر شب بیست و سوم ماه رمضان

شاعران درباره حضرت علی (ع) شعرهای زیادی سروده اند.

بسته شعر / سکوت می وزد و باد ها پریشانندبه گزارشحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ شاعران درباره حضرت علی (ع) شعرهای زیادی سروده اند. آنها در برخی از اشعارشان به موضوع شهادت این امام بزرگوار می پردازند. از جمله این اشعار، آثار ذیل است:

رحمان نوازنی:

سکوت می وزد و باد ها پریشانند
و در به در همه در کوچه های بارانند

شب است و تشنگی نخل ها نمی خوابند
یتیم های خدا هم گرسنه ی نانند

قنوت نافله ها هم ز درد می سوزند
به یاد مسجد و محراب نوحه می خوانند

هزار آدم آواره ی پشیمان گرد
دوباره منتظر سوره های انسانند

تمام کوفه پر از ردّ اشک های علیست
و چاه ها که پر از ناله های پنهانند

شکست فرق نماز خدا به شمشیری
به من نگو که دگر کوفیان مسلمانند!

هنوز خون سرش روی فرق محراب است
و جمع قبله نشینان هنوز گریانند

هنوز کوفه و شهر مدینه می گریند
و بین یک در و دیوار روضه میخوانند

علیرضا خاکساری:

دیشب فلک دیدی چه خاکی بر سرم کرد
یک بار دیگر رخت ماتم در برم کرد

دیشب که اشهد گفتنت ذکر لبت بود
امن یجیب ورد لبان زینبت بود

دیشب ملائک هم گریبان می دریدند
فزت و رب الکعبه ات را می شنیدند

بر دوش من بگذار بار محنتت را
دیدم به چشم خود تمام غربتت را

هر شب سراغ چاه رفتی گریه کردی
یا بین کوچه راه رفتی گریه کردی

میدانم از هجران مادر پیر گشتی
اما مگر از زندگانی سیر گشتی؟

فکری به حال کاسه های شیر کردی ؟
فکری به حال کوفه ی دلگیر کردی؟

بابا مرو مانوس غم ها میشوم من
با رفتنت تنهای تنها میشوم من

رحمی کن آخر بر یتیمان پریشان
جان حسن قدری تحمل کن پدرجان

بادختر خود کمتر از این سربه سر کن
از رفتنت بابا بیا صرف نظر کن

با این وصیت ها نده دیگر عذابم
جان حسین دیگر نکن خانه خرابم

ام المصائب هستم و ام البکایم
تو هم شبیه مادرم گفتی برایم

بر روی چشم هستم هوادار حسینت
هستم همیشه مونس و یار حسینت

بابا خیالت جمع هستم تکیه گاهش
هستم شریک درد و داغ و سوز و آهش

دیگر نگو از خاطرات همسر خود
از خلعت و بقچه نگو با دختر خود

بس کن پدرجان چون دگر طاقت ندارم
باشد-کفن در زیر پایت می گذارم

حرف از کفن گفتی و دلشوره گرفتم
از پیرهن گفتی و دلشوره گرفتم

گفتی حسین و کربلا ای داد بی داد
گفتی حسین و بوریا ای داد بی داد

بابا حسین من کفن دارد ندارد
حتی کفن نه پیرهن دارد ندارد

موسی علیمرادی

در شب بهت چشم عرش خدا
صبرم تمام شد کفنم را بیاورید

رخت رهایی از بدنم را بیاورید
روحم میان این قفس تنگ خسته است

ازعرش نور پیرهنم را بیاورید
هر جا که هست فاطمه آنجاست خانه ام

من را برید یا وطنم رابیاورید
با یاد چادرش نفسم تنگ می شود

آن یاردگاری کهنم را بیاورید
دنیا جهنمی شد از آتش فراق

تابوت من، بهشت تنم را بیاورید
باید حسین را به علمدار بسپرم

عباس کاشف محنم را بیاورید

جواد حیدری

نیست مادر تا ببیند اشکهای جاری ام
نیست تا اینکه دهد آن مهربان دلداری ام

می رود از حال و خواب از چشمهایم می رود
خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام

روزگاری مادر و حالا پدر شد رفتنی
غم همیشه با من است و می کند غمخواری ام

میهمان خانه ام را کوفه از دستم گرفت
تا ابد شرمنده ام کرده است مهمانداری ام

من بدم می آید از این کوچه های چشم تنگ
سخت باشد در چنین وضعی امانت داری ام

بعد تو کوفه به من بی احترامی می کند
نیست یک محرم نماید در غریبی یاری ام

بیست سالِ بعد هم باشد سرم را بشکنم
تا بیاید باز بوی تو زخون جاری ام

دختر تو باشم و بی پرده باشد محملم
تو بگو آیا سزاوار چنین آزاری ام

خطبه می خوانم ولی با غیرت لحن شما
آن زمانی که بیایم پابه پای قاری ام

گر ابالفضلت برم باشد خیالم راحت است
کوفه می داند که ناموس چنین سرداری ام

من خودم معجر رسان دختران حیدرم
کور خواهد شد نخواهد دید دشمن، خواری ام

محسن عرب خالقی 

این چشم ها به راه تو بیدارمانده است
چشم انتظارت ازدم افطارمانده است

برخیز و کوله بارمحبت به دوش گیر
سرهای بی نوازش بسیارمانده است

با توچه کرده ضربه آن تیغ زهردار
مانندفاطمه تنت ازکارمانده است

آنقدر زخم ضربه دشمن عمیق هست
زینب برای بستن آن زار مانده است

آرام ترنفس بکش آرام تربگو
چندین نفس به لحظه دیدارمانده است

ازآن زمان که شاخه یاست شکسته شد
چشمت هنوزبر در و دیوار مانده است

سی سال رفته است ولی جای آن طناب
بر روی دست و گردنت انگارمانده است

می دانی ای شکسته سرآل هاشمی
تاریخ زنده درپی تکرارمانده است

ازبغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست
باقی آن برای علمدارمانده است


انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396  | 07:10 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر/ زخمی ام، التیام می خواهم

شاعران دریاره شب قدر و ضربت خوردن حضرت علی (ع) شعر سرودند.

بسته شعر / زخمی ام التیام می خواهمبه گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ شاعران کشورمان همواره در موضوعات مختلف به سرودن شعر پرداخته اند.یکی از این موضوعات شب های قدر و ضربت خوردن حضرت علی (ع) در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است.در اینجا به برخی از این اشعار اشاره می کنیم: 

محمد حسین رحیمیان

دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد
وقتی تو را بابای من دنیا ندارد

رفتی یتیم بی قرار شهر کوفه
حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد

رفتی برای زینب تو خستگی ماند
دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد

خونت نوشته گوشه محراب مسجد
این کوه طور عاشقی موسی ندارد

دنیا پدر جان تا خود روز قیامت
مانند تو گریه کن زهرا ندارد

رفتی و از این شهر بردی مهربانی
کوفه برای ماندن ما جا ندارد

رفتی خیال دشمن تو گشت راحت
در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد

فکری به حال روزگار دخترت کند
در روزهایی که حرم سقا ندارد 

سید حمید رضا برقعی

زخمی ام التیام می خواهم
التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن
جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت
طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق

وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب
لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود
باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب (س)
پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد
در و دیوار مهربان شده بود

شوق دیدار حضرت زهرا
در نگاه علی عیان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو
زخم ،مهمان استخوان شده بود

سایه ای شوم پشت هر دیوار
در کمین علی نهان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت
فرق خورشید خون فشان شده بود

در نجف سینه بیقرار از عشق
گفت "لا یمکن الفرار" از عشق 

رضا رسول زاده

ديشب كه ميهمان به سرايم قدم گذاشت
از سفره غير نان و نمك هيچ بر نداشت

از خانه ام كه رفت دلم تاب و تب گرفت
مي رفت و همچو اين دل من ماه شب گرفت

گفتم بيا تو اين سحري را بمان مرو
سوزانده است قلب مرا اين اذان مرو

جانسوز تو نگاه بر اين آسمان مكن
خاك عزا بيا و سر خاندان مكن

مي رفت و گفت موعد ديدار آمده
وقت زيارت رخ دلدار آمده

مي رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه
مي برد با خودش دل پر خون ما همه

خالي ست جاي فاطمه تا ديده تر كند
يا ناله اي كشد همه را خون جگر كند

خالي ست جاي فاطمه يار پدر شود
در كوچه هاي كوفه برايش سپر شود

آتش دگر به شهپر روح الامين نشست
فرق علي شكافت و روي زمين نشست

محراب مسجد است چنين پر شكوفه است
امشب سياه پوش علي شهر كوفه است

اي خاك بر سرم سر بابا شكسته است
انگار باز پهلوي زهرا شكسته است

انگار تازه گشته مرا داغ مادرم
افتاده ياد كوچه دوباره برادرم

انگار تازه روضه ي شهر مدينه شد
روي پدر خضاب از آن خون سينه شد

حسن لطفی:

آن که امشب در تب وصل خداست
سفره دار مردمان بی نواست

آن که گوید راز دل را با زمین
نیست مردی جز امیر المومنین

پُر شده گوشِ تمامی فلک
از صدای لطمه ی خیلِ مَلک

مرد می آید به سوی سجده گاه
ماه می گوید که بر بندید راه

در میان کوچه، بالِ جبرئیل
بسته راه رفتنِ پیرِ دلیر

کی خدای بیت! راه بیت گیر
دست ما بر دامن پاکت امیر

عالمی را غرقه در ماتم نکن
سایه ات را از سرِ ما کم نکن

یا به تنهایی مرو مولای من
یا کسی بفرست دنبال حسن

دستِ هستی شد گره بر دامنش
بادها بستند راهِ رفتنش

نوح آمد با تمام انبیا
مرتضی در ازدحام انبیا

هر یک از خیل رسل تا می رسید
آستینش یا عبایش می کشید

کی خدای بیت! راه بیت گیر
دست ما بر دامنِ پاکت امیر

ماه، پیش پاش صد چاک افتاد
عشق، پاره پاره بر خاک افتاد

می روی از عشق هم دل می بری
باید از نعش من اول بگذری

کاش از مشرق نیاید آفتاب
تا نبیند کس، غروب بوتراب

تا عبایِ خویش را بالا گرفت
دامنش از دامنِ دریا گرفت

در میان کوچه، کوچه باز شد
نوحه خوانیِ فلک آغاز شد

خوش خرامان، خوش قدم، خاموش رفت
هر کسی در پیش پاش، از هوش رفت

آن که راه خویش را وا می کند
زیر لب آرام نجوا می کند

کی دلِ غمدیده ام، آرام گیر
ساعتی دیگر زبان در کام گیر

تا که چشم خویش را بر هم زنی
تا لقاء الله همراه منی

صبر جایز نیست، وقت رفتن است
خسته ام دیگر، زمان خفتن است

زندگی بی یار طولانی شده
آسمان سینه، طوفانی شده

دود بود و دود بود و دود بود
گل میانِ آتش نمرود بود 

سعید بیابانکی

اي سجود باشكوه و اي نماز بي‌نظير
اي ركوع سربلند و اي قيام سر به زير

در هجوم بغض‌ها اي صبور استوار
در ميان تيرها اي شكست‌ناپذير

شرع را تو رهنما عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه مرگ را تو دستگير

فرش آستانه‌ات بوريايي از كرم
تخت پادشاهي‌ات دستبافي از حصير

كاش قدر سال بود آن شب سياه و تلخ
آسمان تو غافلي زان طلوع ناگزير

بعد از او نه من نه عشق از تو خواهم اي فلك
يا ببندي‌ام به سنگ يا بدوزي‌ام به تير

دست بي‌وضو مزن بر ستيغ آفتاب
آي تيغ بي‌حيا شرم كن وضو بگير

لَختي اي پدر درنگ پشت در نشسته‌اند
رشته‌هاي سرد اشك، كاسه‌هاي گرم شير

سید محمد جواد شرافت: 

تیغی فرود آمد و فرقت شكست آه
فرقت شكست و موی تو در خون نشست آه

خون قطره قطره از تب پیشانی ات گذشت
چشم تو را در آن سحر تیره بست آه

دوران ناب ساغر عمرت به سر رسید
دیگر خمار مرگ شد آن چشم مست آه

زخم سرت عمیق شد اما تو را نكشت
آری تو را كه طاقت این درد هست، آه

از آن دمی كه ماه تو در خاك و خون نشست
در بین كوچه آینه ی تو شكست آه

زخم دل تو سر زد و جان تو را گرفت
زخمی كه بر نداشت دمی از تو دست آه

حالا دوباره همدم زهرای خود شدی
دیگر بس است ناله و دیگر بس است آه 

محمد سهرابی:

دل که عاشق شود شرر دارد
آتش از حال ما خبر دارد

عاشقی قصه ای است دیرینه
که دو صد لیکن و اگر دارد

هر که مست است مثل انگور است
چون که او هم لباس تر دارد

ما که رندیم و باده نوش چه غم
گر کسی جا نماز بردارد

آن که حال مرا نمی داند
چه نصیب از دل و جگر دارد

نکشم پا ز آستانه دوست
سائلش ز آن که تاج سر دارد

لب من در ترّنم یادش
ذکر او هر شب و سحر دارد

عَجَز الواصفون عَن صفتک
ما عَرفناک حقّ معرفتک

السلام ای حقیقت ایمان
ای رسول زمین امام زمان

یا علی ای حدوث را ممکن
یا علی ای وقوع را امکان

با تو هر لحظه می شود صادر
بر خلایق ز مهدی ات فرمان

لب لعل تو چشمه احیا
چشم پاک تو چشمه حیوان

موی تو لیلة المبیت من است
کاش جای دلم شوم قربان

تویی آن شیر کز دم تیغت
دشمن و دوست می شود نهان

دشمن از ترس می رود به خفا
دوست بهر نظر شود پنهان

جای باران سر از هوا ریزد
ذو الفقارت اگر دهد جولان

شیعیان را به جای خون باشد
حبّ زوج بتول در شریان

ما همه در صفیم بذلی کن
که قبول خدا شود قربان

ماه میلاد توست ماه رجب
گاه میعاد توست در رمضان

پای بوس تو ماه ذی القعده
دست بوست محرّم و شعبان

می سزد گر محبّ تو ز شعف
دف به کف در نجف کند طغیان

هم? انبیا به وسع وجود
چیده اند از درخت تو ایمان

مصطفی نیز در میان همه
شرح داماد کرده در قرآن

ای که در یک شب از کرامت خویش
در چهل خانه بوده ای مهمان

جای دارد که از نزول شما
هر پدر صد پسر کند قربان

سخت گیری مکن به سائل خویش
رد مکن این شکسته را آسان

هست روز جزا و وقت حساب
حبّ تو در صحیفه ام عنوان

بی تو جنت جهیم پر آتش
با تو دوزخ بهشت بی پایان

ای که از کعبه گشته ای ظاهر
شد در این کار نکته ای پنهان

ضلع تسبیح را شکستی تو
ز آن که تسبیح بر تو شد تبیان

بطن سبحان ربّی الاعلی
هست تقدیس زاده عمران

می کشم نعره از جگر شب و روز
تا نصیم شود ز حق غفران

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حقّ معرفتک

یا علی ای امیر هر میقات
یا علی ای ظهیر فُلک نجات

این محال است که شوی موصوف
ز آن که تو برتری ز حدّ صفات

در مثل رشحه غمت دجله
در بزرگی ترنّم تو فرات

دوستانت کلیددار بهشت
عاشقان تو رشته دار حیات

جای دارد که منکران تو را
جا ببخشند در جهان ممات

ای کریم مدینه و مکّه
ای جوان مرد کوفه در خیرات

یک ابوذر کفایت است که ما
بر کرامات تو کنیم اثبات

ای که دادی به دست سلمانت
جلوه طور را به پیر برات

مالک اشتر تو را باید
خواند مجموعه همه ملکات

کوی آشفتگان تو مشعر
صف دلدادگان تو عرفات

همه مردم تو را به حکم بنون
جمله زن ها تو را به حکم بنات

هر یکی از نوادگان تو را
می توان خواند حاکم عرصات

همسر توست شیشه ای نازک
خاندان تو در مثل مشکات

تویی آن روزه دار تابستان
در زمستان تویی امیر صلات

در تصرف به ما ز ما اولی
صاحب مال ما ز خمس و زکات

بر تو از ما ز خالق تو درود
بر تو از ما ز فاطمه صلوات

گر درختان قلم شوند همه
آب ها گر همه شوند دوات

می سزد گر نویسم این جمله
تا قیامت به قامت صفحات

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

یا علی ای سرادق توحید
ای امیر فرشته در تجرید

یکی از طائفان تو افلاک
یکی از حائران تو خورشید

ما که مُردیم از جدایی تو
پس مکن این فراق را تمدید

یا علی ای قدیم تر ز قدیم
یا علی ای جدید تر ز جدید

تویی آن آفتاب لم یزلی
که به خود از وجود خود تابید

غیر تو هیج کس وجود نداشت
چشم تو وا شد و علی را دید

نخل ها را به آب دیده بند
تا که از غصه رو کنند به عید

خانه جان من ز بت پر شد
ای تبردار فتح کعبه رسید

با تو هر کس که در جدل افتاد
گردن خود نهاد زیر حدید

از پدر می رسد پسر را فیض
از تو دارد حسین نام شهید

می رسد از محیط بر گوشم
که همه گفته اند بی تردید

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

جگر اهل درد خرّم باد
دل اهل مراد بی غم باد

ماه فضل است و عارفان جمع اند
تا ابد جمعتان منظم باد

فخر حوّا از کعبه بیرون شد
باز روشن دو چشم آدم باد

پدر کعبه کعبه را بشکافت
پر بکا دیدگان زمزم باد

هر کجا طفل شیر خواری هست
آب خوردن بر او مقدم باد

کربلا خشک شد بهر حسین
چشم اهلش همیشه پر نم باد

قهر کرده فرات از اصغر
دست عباس سوی پرچم باد

روی دست پدر پسر جان داد
همه ماه ها محرّم باد

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 06:31 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر / از تو ممنون که چنین راه نشانم دادی

هرگاه منظومه ای سروده می شد در ابتدای آن مناجات با خداوند و ذکر ربوبیت پروردگار می امد.

بسته شعر / از  تو  ممنون که چنین راه نشانم دادیبه گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ مناجات و راز و نیاز با خداوند همواره با انسان همراه بوده است. گاه این مناجات ها بر زبان جاری می شدند و گاه بر صفحه نقش می بستند و شاعران و نویسندگان در اثار خود به این مسئله توجه می کردند. هرگاه منظومه ای سروده می شد در ابتدای آن مناجات با خداوند و ذکر ربوبیت پروردگار می امد. هیچ کتابی به رشته تحریر درنمی آمد مگر آنکه یاد خداوند بر صفحه های آغازین آن نقش می بست و همواره شاید نعت و ستایش خداوند و پیامبر اکرم در ادب درخشان فارسی بوده ایم. در این مقال به ذکر اشعاری می پردازیم که در آن شاعر با خداوند مناجات کرده است:

 

شاعر:روح الله دانش

 

از  تو  ممنون که چنین راه نشانم دادی

هدیه از جنس خودت در رمضانم دادی

 

داشتم غرق به گرداب گنه می گشتم

حال در ماه خودت خط امانم دادی

 

در مسیر گنه و معصیت افتاده منم

باز  هم با کرمت مژده به جانم دادی

 

شدم آلوده ی دنیای گنه تا اینکه

تو ز احسان خودت جا و مکانم دادی

 

روزه با اذن تو از عشق خودت میگیرم

شاکر هستم که مرا باز توانم دادی

 

لحضه های سحری یا که دم افطاری

تو چه احساس خوشی وقت اذانم دادی

 

از تو ممنون که مرا در نظرت آوردی

وقت افطار کمی خرده ی نانم دادی

 

کربلایی شدنم فوق بهشتی شدن است

لطف کردی که چنین شوق جنانم دادی

 

حسین ایمانی

 

چشمهایی که شده ابرِ بهار

می شود خرج دعا یا ستار

 

تو خطا پوشی وُ من سرتاپا...

جرم وُ عصیان وُ خطا یاستار

 

راه بدها به حـرم وا کردی

من کـجا وُ تو کـجا؟! یاستار

 

نامه ام پر شده از این کلمات

غیـبت وُ کـِذب وُ ریا یاستار

 

روسیـاهم من وُ تنـها کارم

روضه ی کـربُ وبلا یاستار

 

دختری گفت چرا؟! رویِ طبق

شده پوشـیده خدا یا ستار

 

بویِ بابایِ غـریـبم آمد

فاش کن راز مرا یاستار

 

عمّه روپوش طَبَق را برداشت

روضه شد یا اَبَتا...یا ستار

 

لب وُ دندانُ و سرُ و روی پدر

غرقِ خون است چرا؟!یاستار

 

رویِ لبها اثر کَعب نی است

دست و پا مانده کجا؟!یا ستار

 

پیشِ پایِ طَبق افتاد از پا

نُدبه شد نغمه یِ ما یا ستار

 

حسن کردی

 

رسیدم مرا غرق احسان کنی

جهان مرا نور باران کنی

 

مرا در خیابان تنهایی ام

پریشان تر از هر پریشان کنی

 

الهی و ربی و یا سیدی

لبم را به نامت غزل خوان کنی

 

ستاره ستاره به هر قطره اشک

شب صورتم را چراغان کنی

 

دل رو به ویرانی ام را خدا

دوباره در این ماه بنیان کنی

 

مرا در نسیم سحرهای نور

به عطر مناجات مهمان کنی

 

الهی اعوذ به وجه الکریم

منم بنده عاصیت یا رحیم

 

به مهمانیت بی نوا امدم

پریشان و بی دست و پا امدم

 

من از هر چه محتاج محتاج تر

به درگاه لطف شما امدم

 

پی لحظه هایی که از دست رفت

به دنبال یک روشنا امدم

 

من از خود صدایی ندارم خدا

به لطف ابوحمزه ها امدم

 

و من این لی خیر یا ربنی

ببین مانده از هر کجا امدم

 

و الحمدلله یدعوننی

شنیدم که گفتی بیا امدم

 

من از سمت تنهایی ام می رسم

برای شکوفایی ام می رسم

 

به یا ربنای شب مرتضی

در این ماه عاشق ترم کن خدا

 

به تسبیح زهرا از این روزه ها

مرا تشنه جام وصلت نما

 

پس از تشنگی عاشقی در پی است

سر سفره افطار و اشک و دعا

 

زبان روزه و دل پی روضه است

عجب روضه ای دارد این روزه ها

 

در این روزهای گرم پر از تشنگی

شده ذکر قلبم عطش کربلا

 

عطش بود و شرمندگی رباب

عطش بود و لالایی بی صدا

 

عطش بود و در خیمه ها کودکی

که فریاد میزد عمو جان بیا

 

عطش بود و گودال و باران سنگ

و زینب که می دید این صحنه را

 

لب تشنه از دشنه سیراب شد

لب تشنه بر نیزه ها قاب شد

 

جواد حیدری

 

چرا ز من بریده ای بنده ی پر خطای من؟ 

چرا صدا  نمی زنی خدای من خدای من؟

 

مگر ز من چه دیده ای مگر بدی کشیده ای؟

چرا صفا نمی کنی به ذکر دلربای من؟

 

خدای مهربان منم کریم و میزبان منم

عاشق میهمان منم بیا بیا گدای من

 

اگر چه کرده ای خطا تباه کرده ای عطا

بیا بیا دوباره ای بنده ی بی وفای من

 

بیا بیا به نیمه شب بزن تو زانوی ادب

بخوان شکسته دل مرا تا بچشی صفای من

 

به معصیت زدی چو دست، دل حبیب ما شکست

بیا بیا گنه مکن به یاد او برای من

 

ای تو که شکسته ای مریض و زار و خسته ای

مرا بخوان تو در سحر، سحر بود شفای من

 

تو شیعه ی علی بُدی، چرا سیه چهره شدی؟

مرو به جای دیگری سرت بنه به پای من

 

شود دل تو صیقلی فقط به ذکر یا علی

ذکر علی علی بود برای تو دوای من

 

به عشق مرتضی بگو لعنت حق به خصم او

که شد به کوچه روبرو به مظهر وفای من

 

دعای توست مستجاب سحر دهم تو را جواب

به عشق روی بوتراب رسد تو را ندای من

 

بیا بیا تو مرد باش عاشق رنج و درد باش

ز غصه چهره زرد باش تا که شوی فدای من

 

غلامرضا سازگار

 

عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی

بر در غیر رفتی و دور ز آشنا شدی

 

قرار ما نبود این، مرا رها کنی چنین

دیده ز هم گشا ببین خود به کجا رها شدی

 

بندۀ بی‌ وفای من عبد گریز پای من

چرا گریختی ز من چه شد که بی‌وفا شدی

 

هر چه گناه کرده‌ای عفو نمودم از کرم

هر چه صدا زدم تو را باز ز من جدا شدی

 

حاصل خویش سوختی وصل مرا فروختی

اسیر نفس گشتی و هوایی هوی شد 

 

من همه هست خویش را بهر تو خلق کرده‌ام

تو همه را ندیدی و غرق یم خطا شدی

 

خداست یار و یاورت چگونه نیست باورت

دمی به خود بیا ببین که غافل از خدا شدی

 

رشتۀ وصل ما و تو پاره نمی‌شود بیا

خدای تو منم چرا بندۀ غیر ما شدی؟

 

مرا بس است آه تو گذشتم از گناه تو

دست بده به دست من از چه گریز پا شدی؟

 

خداست با تو «میثما» تو نیز باش با خدا

به سوی دوست کن سفر در به درِ کجا شدی؟

 

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396  | 06:24 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعری، ویژه وفات حضرت خدیجه (س)

گزیده اشعار مراثی شاعران اهل بیت (ع)در رثای حضرت خدیجه (س) را دراینجا بخوانید.

بسته شعری، ویژه وفات حضرت خدیجه (س)
به گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ حضرت خدیجه (س) با توجه به جایگاه شامخی که در بین زنان اهل بیت (ع) دارند و مادر امت و امامت محسوب می شوند، مانند سایر ائمه و بزرگان دین مبین اسلام، در مرکز توجه شاعران و ادیبان فارسی‌زبان قرار داشته است.
ما نیز در همین راستا و به بهانه ایام وفات این بانو بزرگوار بخشی از اشعاری که به همین مناسبت سروده شده را در اینجا آورده‌ایم:
 
 
غلامرضا سازگار
 
ای خو گرفته با نفست عطر احمدی‌ای
 
پیشتر ز. بعثت احمد محمّدی‌ای 
 
بار‌ها سلام تو را بر رسول خود
 
ابلاغ کرده ذات خداوند سرمدی.
 
چون شمع با فروغ نبوّت گداختی
 
پیش از نزول وحی نبی را شناختی‌ای 
 
بر تو لحظه لحظه سلام پیمبران
 
خاک در تو سجده گه خیل سروران
 
پیش از پیمبری پیمبر به روی او
 
چشم تو دید آنچه ندیدند دیگران
 
در قلب تو کتاب کمالش نوشته بود
 
سر خط مادریت به آلش نوشته بود
 
بی دامن تو خنم رسل کوثری نداشت
 
نخل بلند آرزوی او بری نداشت
 
حتی علی که جان عزیز محمّد است
 
در ملک بی حدود خدا همسری نداشت‌ای
 
 همدم رسول خدا در نزول وحی‌ای
 
 دامن تو مرکز نور بتول وحی
 
تو وصل بر رسول و زهستی جدا شدی
 
تو آفتاب بیت سراج الهدی شدی
 
نیزار وحی مثل علی شیر مرد داشت‌ای
 
 شیر زن تو تالی شیر خدا شدی
 
دارائی تو هدیه به پروردگار شد
 
در جنگ اقتصاد نبی ذوالفقار شد
 
تو دیگر و زنان جهان جمله دیگرند
 
سادات عالمت پسرانند و دخترند
 
دارائی تو تیغ علی، خلق مصطفی
 
در پیشبرد فتح نبّوت برابرند
 
دامان پاک تو ثمرش یازده، ولی است
 
این رتبه ات بس است یازده، ولی است
 
این رتبه ات بس است که داماد تو علی است
 
در دور بت پرستی و تاریکی حجاز
 
بودت رخ نیاز به درگاه بی نیاز
 
پیش از نزول وحی الهی تو و علی
 
خواندید با رسول خدا در حرم نماز.
 
چون تو که با رسول خدا همسری کند؟
 
دُرّ یتیم آمنه را مادری کند‌
 
ای تکیه گاه خواجه لولاک شانه ات‌
 
ای لحظه لحظه ذکر محمِّد ترانه ات
 
بر یازده ستاره توحید آسمان
 
روی منیر فاطمه خورشید خانه ات
 
در بیت آفتاب مه تام کیست، تو
 
اوّل زن مجاهد اسلام کیست، تو
 
پیغمبر خدا به تو عرض ارادتش
 
زهراست هم کلام تو پیش از ولادتش
 
گوئی که با تو گرم سخن بود فاطمه
 
حتی به لحظه‌های غروب شهادتش
 
با آنکه سال‌ها زجهان چشم بسته‌ای
 
انگار دور بستر زهرا نشسته‌ای
 
ای ام پاک نبی، ام مؤمنین‌
 
ای مادر بزرگ امامان راستین
 
روزی که یار هر دو جهان یاوری نداشت
 
روزی که آن معین بشر بود بی معین
 
مردانه ایستادی و کردی حمایتش
 
تا ماند جاودانه چراغ هدایتش‌
 
ای قامتت به قائم توحید قائمه
 
دشمن شدند با تو دغل دوستان همه
 
از هست خویش دست کشیدی و ذات حق
 
بخشید گوهری به تو مانند فاطمه
 
الحق توئی توئی تو که کفو پیمبری
 
شایسته‌ای که بهر نبی کوثر آوری
 
آزرد‌ای فرشته حق اهرمن تو را
 
زخم زبان زدند به هر انجمن تو را
 
از بس که ریخت عطر قداست پیکرت
 
پیراهن رسول خدا شد کفن تو را
 
از بس بلند بود مقام و جلال تو
 
گردید سال حزن نبی ارتحال تو
 
روح مقدّست چو به پرواز می‌شود
 
درهای غم به قلب نبی باز می‌شود
 
در فصل خردسالی و آغاز زندگی
 
بی مادریِّ فاطمه آغاز می‌شود
 
اشک نبی برای تو‌ای جان پاک، ریخت
 
با دست خویش بر تن پاک تو خاک، ریخت
 
با رفتن تو یار محمّد زدست رفت
 
خورشید روزگار محمّد زدست رفت
 
شد حمله ور به گلبن دین لشکر خزان
 
تو رفتی و بهار محمّد زدست رفت
 
زیبد که با هزار زبان در ثنای تو
 
«میثم» دُرِ قصیده بریزد به پای تو
 
*************

 

علی اکبر لطیفیان:
 
شب گذشته کمی خوب شد سخن می‌گفت:
برایم از خودش از حال خویشتن می‌گفت:
 
از اینکه سنگ گرفته به معجرش به سرش
و یک به یک همه اش را برای من می‌گفت:
 
به اهل بیت پیمبر چقدر ایمان داشت
کنار ما سه تن از پنج تن می‌گفت:
 
برایم از همه اموال و مال داشتنش
برایم از کفنی هم نداشتن می‌گفت:
 
درست مثل کسی که خودش خبر دارد
فقط حسین حسین و حسن حسن می‌گفت:
 
کفن رسید به دستش، ولی نشد خوشحال
برایم از پسرم " شاه بی کفن" می‌گفت:
 
بباف دختر من پیرهن برای غریب
به فاطمه ز. حسین و ز. پیرهن می‌گفت
 

 

*************
محمد قاسمی
 
روح القُدُس کبوتر بام خدیجه است
در بند آب و دانه‌ی دام خدیجه است
 
"کس را چه زور و زَهره که توصیف او کند" 
جایی که جبرئیل غلام خدیجه است
 
با ذوالفقار، ثروت او همردیف شد
این جایگاه، خاصِ مقام خدیجه است
 
روی پیمبری که سراپا ملاحت است
خورشید گرم و ماه تمام خدیجه است
 
حوّا شبیه هاجر و مریم نشسته است
آنجا که ذکر خیر، کلام خدیجه است
 
در اکـثـر مُـتون زیـارات وارده
لبهای شیعه گرم سلام خدیجه است
 
از خود گذشت در ره دلدار، پس مگو 
... ایثارمال، رمز دوام خدیجه است.
 
چون هرچه راکه داشت به پای نبی گذاشت
عالم سند شده ست و به نام خدیجه است
 
جایی که دخترش بشود کوثر کثیر
دنیا از این لحاظ به کام خدیجه است
 
بی ربط نیست گر رمضان وقت بندگی ست
این ماه، ماه رحمت عام خدیجه است
 
حیدر فقط نه اینکه شده همسرِ بتول
داماد مصطفیٰ و امام خدیجه است
 

 

*************
 
علی اکبر لطیفیان
 
شکر خدا که تحت لوای خدیجه ایم
بعد از هزار سال گدای خدیجه ایم
 
مهرش نتیجه‌ی دهه اول من است
ما یک دهه تمام برای خدیجه ایم
 
ده شب فقط به خاطر او گریه می‌کنیم
ما پیش واز روز عزای خدیجه ایم
 
اصلاً به ما چه مردم دنیا پیِ چه اند؟
ما‌ها که در پی نوه‌های خدیجه ایم
 
بی مهر او عبادت عالم قبول نیست
ما با خدیجه، عبد خدای خدیجه ایم
 
مهر خدیجه را به سر شانه می‌برم
شکر خدا که مادر زهراست، مادرم
 
در لحظه‌ی شکسته شدن پا شدن خوش است
در خشک سال، عاشق دریا شدن خوش است
 
دلداده‌ها معامله با یار می‌کنند
بهر رسول این همه تن‌ها شدن خوش است
 
قبل از غدیر گفت: علی رهبر من است
قبل از غدیر شیعه مولا شدن خوش است
 
دنبال مال نیست اسیر نگار‌ها
بانوی ما به مادر زهرا شدن خوش است
 
سختی بکش محله محله که عاقبت
مادر بزرگ طایفه‌ی ما شدن خوش است
 
بد نیست سنگ کوچه به پیشانی ات خورد
گاهی شبیه زینب کبری شدن خوش است
 
آن قدر سنگ خوردی و بال و پرت شکست‌
ای مادرم، سرم به فدایت، سرت شکست
 
 
 
 
انتهای پیام/

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 03:19 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر / به من نگر كه رخى همچو كهربا دارم

اشعار امام خمینی ( ره ) در ۶ فصل (غزلیات، رباعیات، قصاید، مسمط، ترجیع بند) و اشعار پراکنده تنظیم شده است.

بسته شعر / بـــه مــــن نگـــر كه رخى همچو كهــــربا دارمبه گزارشحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛دیوان شعر امام خمینی ( ره ) در ۶ فصل (غزلیات، رباعیات، قصاید، مسمط، ترجیع بند و اشعار پراکنده تنظیم شده و اولین بار توسط موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره) در ۴۳۸ صفحه انتشاریافته‌است.

 

بسیاری از شعرای معاصر مانند  حمید سبزواری، جواد محقق، عبدالجبار کاکایی، رحیم زریان، محمدعلی بهمنی، کامران شرفشاهی، سعید بیابانکی، صابر امامی، عباس چشامی و امیر مرزبان، در ارتباط با این دیوان اظهار نظرهایی کرده‌اند.

 

اشعار دیوان امام خمینی ( ره ) که عمدتا در سبک عراقی سروده شده‌اند، به زبان‌های دیگری هم ترجمه و انتشار یافته‌اند.

 

بـــه مــــن نگـــر كه رخى همچو كهــــربا دارم      

  دلــــى به ســــوى رخ يـــار دلـــربا دارم

 

ز جـــام عشق چشيـــدم شراب صدق و صفا     

    به خــــُمّ ميكــــده بـا جان و دل، وفادارم

 

مرا كه مستى عشقت، ز عقل و زهد رهــاند       

  چــــه ره به مــــدرسه يا مسجد ريا دارم؟

 

غلام همّت جــــام شــــراب ســـــاقــى باش      

   كــه هر چه هست از آن روى با صفا دارم

 

نسيم عشــق ، بــــه آن يـــار دلـــربا  بـــرگو         

ز جـــاى خيــــز كـــه مــن درد بى‏دوا دارم

 

چـــه رازهــــاست در اين خمّ و ساقى و دلبر        

بــــــه جــــان دوست ز درگــــاه كبريا دارم

 

سخن ز تخت سليمـــان و جـــام جـــم نـزنيد       

 كــــه تــــاج خســــروِ كــِى را منِ گدا دارم

 

محراب عشق

 

 جــــز خـــــــــم ابروى دلبر، هيچ محرابى ندارم      

  جـــز غــــم هجــران رويش، من تب و تابى ندارم

گفتـــــم انـــــــدر خواب بينم چهره چون آفتابش   

حسرت اين خواب در دل ماند، چون خوابى ندارم

 

سر نهم بر خاك كويش، جان دهم در ياد رويش      

ســرچه باشد؟ جان چه باشد؟ چيز نايابى ندارم

 

با كــــه گويم درد دل را؟ از كه جويم راز جان را؟     

  جــــز تـــو اى جــان رازجويى، دردِ دل يابى ندارم

 

تشنه عشق تو هستم، باده جانبخش خواهم        

هــــر چه بينم جز سرابى نيست، من آبى ندارم

 

مـــن پريشان حالم از عشق تو و حالى ندارم    

 مــــن پـــريشــــان گـويم از دست تو آدابى ندارم

 سايه عشق

بـــى هــــــواى دوست، اى جان دلم، جــانى ندارم       

دردمنـــدم، عــــاشقم بى دوست، درمانى ندارم

 

آتشـــــى از عشق در جانم فكندى، خـــوش فكندى     

  مـــن كــــه جـــــز عشق تو آغازى و پايانى ندارم

 

عشـــق آوردم در ايـــن ميخـــــانه بـــا مشتى قلندر      

پـــــرگشـــــايم سوى سامانى كه سامانى ندارم

 

عالـــم عشق است، هـــــر جا بنگرى از پست و بالا     

  ســـــايه عشقــــم كــــه خود پيدا و پنهانى ندارم

 

هر چه گويد عشق گويد، هر چه سازد عشق سازد      

من چه گويم، من چه سازم، من كه فرمانى ندارم

 

غمــــزه كـردى، هر چه غير از عشق را بنيان فكندى    

  غمــــزه كن بــــر من كه غير از عشق بنيانى ندارم

 

ســر نهم در كــوى عشقت، جان دهم در راه عشقت   

  من چه مى‏گويم كه جز عشقت سر و جانى ندارم

 

عاشقــــم، جز عشق تو، در دست من چيزى نباشد    

عـــــاشقم، جــــز عشق تــو بر عشق برهانى ندارم

جامه دران 

  مــن خـــــواستــار جام مى از دست دلبرم       

  اين راز با كه گويم و اين غم كجا برم؟

 

جــــان باختم به حسرت ديدار روى دوست        

پــــــروانه دور شمعـــم و اسپند آذرم

 

پــرپـر شـــدم ز دورى او، كنج اين قفـــس       

ايـــن دام باز گير تا كه معلّق زنان پرم

 

ايــن خــــرقه ملــــوّث و سجـــــّاده ريـــــا        

  آيــــا شــــــود كه بر درِ ميخانه بردرم؟

 

گـــر از سبــــوى عشق، دهد يار جرعه‏اى     

   مستــانه، جان ز خرقه هستى درآورم

 

پيرم؛ ولى به گوشه چشمى جوان شوم        

 لطفــــى كــــــه از سراچه آفاق بگذرم

 بهار جان

 

 بهــــار آمد، جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم      

كنـــار يــــار بنشينم ز عمـــر خــود ثمرگيرم

 

بــــه گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آميزم      

بـــه طرف بوستان دلدار مهوش را به برگيرم

 

خــــزان و زردى آن را نهم در پشت سر، روزى    

  كـــه در گلـزار جان از گل‏عذار خود خبر گيرم

 

پَـــر و بالــــم كه در دىْ از غم دلدار، پرپر شد     

  بـــه فـروردين  به ياد وصل دلبر بال و پر گيرم

 

بـــه هنگام خـزان در اين خراب آباد، بنشستم    

  بهـــار آمــد كـــه بهـــر وصل او بار سفر گيرم

 

اگر ساقى از آن جامى كه بر عشاق افشاند       

بيفشـــاند ، به مستى از رخ او، پرده بر گيرم

 

 

انتهای پیام/  


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 خرداد 1396  | 05:32 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر/ عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی

اشعار مناجات با خدا را دراینجا بخوانید.

بسته شعر/ عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی/////به گزارش حوزه قرآن و عترت باشگاه خبرنگاران،اشعار، شاعران اهل بیت در مناجات با خدا را در اینجا بخوانید.

 

 

 

غلامرضا سازگار

 

عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی

بر در غیر رفتی و دور ز آشنا شدی

 

قرار ما نبود این، مرا رها کنی چنین

دیده ز هم گشا ببین خود به کجا رها شدی

 

بندۀ بی‌ وفای من عبد گریز پای من

چرا گریختی ز من چه شد که بی‌وفا شدی

 

هر چه گناه کرده‌ای عفو نمودم از کرم

هر چه صدا زدم تو را باز ز من جدا شدی

 

حاصل خویش سوختی وصل مرا فروختی

اسیر نفس گشتی و هوایی هوی شد 

 

من همه هست خویش را بهر تو خلق کرده‌ام

تو همه را ندیدی و غرق یم خطا شدی

 

خداست یار و یاورت چگونه نیست باورت

دمی به خود بیا ببین که غافل از خدا شدی

 

رشتۀ وصل ما و تو پاره نمی‌شود بیا

خدای تو منم چرا بندۀ غیر ما شدی؟

 

مرا بس است آه تو گذشتم از گناه تو

دست بده به دست من از چه گریز پا شدی؟

 

خداست با تو «میثما» تو نیز باش با خدا

به سوی دوست کن سفر در به درِ کجا شدی؟

 

آرمان صائمى

 

بازهم نیمه ى شب گریه و آه آوردم

به درِ خانه ى تو باز پناه آوردم

 

رو سیاهم که نشد توبه ى من مقبولت

واى بر من که فقط بار گناه آوردم

 

 

مهربانِ دل من…رد نکنم از در خویش

من پشیمان شده ام…روى سیاه آوردم

 

اشک هاى منِ بیچاره سراب است ولى

دلخوش از اینکه به درگاه تو چاه آوردم

 

جان زهرا کمکم کن..آبرویم را بخر

به در خانه ى تو باز پناه آوردم

 

حمیدرضا محسنات

 

خیلی گرفته دور شما را گناهکار 

آقا چه میکنی تو مگر با گناهکار ؟

 

تو سربلند عالمی و سر به زیر ما 

تو عاری از گناهی و ماها گناهکار

 

 

هرجا مقدمات گناهی فراهم است 

نشناخته همیشه سر از پا گناهکار

 

مثل تویی شبیه مرا درک میکند ؟ 

تو نو و خیر و برکتی , اما گناهکار …

 

جای همه به سوی خدا توبه میکنم 

یک شب سحر کنی تو اگر با گناهکار

 

اهل گناه مانده , فقط چون که وا نشد 

پایش به کربلای معلی گناهکار

 

جایی نمانده , از همه جا رانده آمده 

باید که جا دهی تو و اِلّا گناهکار …

 

دیدم به خواب صحن تو راهم نداده اند

آمد صدایتان که بفرما گناهکار …

 

حسن کردی

 

توبه ام توبه نشد هر چه که همت کردم

من به ستاری تو سخت جسارت کردم

 

هر چه تو دوست شدی با من الوده ولی

بی حیاتر شده با نفس رفاقت کردم

 

رمضان است و دل از خواب نکندم افسوس

مثل هر سال من از لطف تو غفلت کردم

 

من از این فلسفه روزه از این فیض عظیم

به همین تشنگی ساده قناعت کردم

 

روزه هم چشم مرا باز نکرده،نکند

عادتم بود اگر هرچه عبادت کردم

 

هر چه هستم سر دیوانگی ام میمانم

روزه ام را فقط افطار به تربت کردم

 

خواستم از عطش روزه بگویم اما

از لب تشنه اش احساس خجالت کردم

 

روزه ام روضه شد و روضه مرا میکشدم

یاد ان تشنه لب کرببلا میکشدم

 

امیر عظیمی

 

سفره داری که به من اذن ضیافت داده

بار دیگر به گدا لقمه ی عزت داده

 

ماه شعبان و رجب رفت و به من گفت کسی

رمضان آمده و حق به تو فرصت داده

 

 

ای گنهکار! پشیمان شو، خدا در این ماه

به خلاصی تو از نار رضایت داده

 

روزه و نافله و ذکر و دعاهای سحر

من چه کردم به من این قدر لیاقت داده

 

ماه میلاد امام حسنم این ماه است

رمضان را پسر فاطمه برکت داده

 

به شب قدر که آیینه ی زهراست قسم

شیعه را حب علی بر‌گ برائت داده

 

روزه داری و لب تشنه و قرآن خواندن

اثر چیست به من فیض تلاوت داده؟!

 

به فدای لب عطشان اباعبدالله

او به قرآن خداوند حلاوت داده

 

این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست

این حسین است به من حال عبادت داده

 

روی آن سینه که بوسید نبی چکمه نکوب!

شمر ملعون، که به تو این همه جرات داده؟!

 

 

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 خرداد 1396  | 05:32 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر / در طریقت با ادا بودن نمى آید بکار

در ر آثار سعدی شاعر معرفت و اخلاق نیز توجه به روزه و شرایط آن دیده می‏ شود.

بسته شعر / در طریقت با ادا بودن نمى آید بکار

 به گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ در آثار سعدی شاعر معرفت و اخلاق نیز توجه به روزه و شرایط آن دیده می‏ شود. در یک مورد شاعر، توجه کامل به خدا را مطرح کرده و روزه و عبادتی را که ریا و سمعه‏ای در آن طرح شود مطرود می‏داند:

 

شنیدم که نابالغی روزه داشت

به صد محنت آورد روزی به چاشت...

 

پدر دیده بوسید و مادر سرش

فشاندند بادام و زر بر سرش

 

چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز

فتاد اندرو ز آتش معده سوز

 

به دل گفت اگر لقمه چندی خورم

چه داند پدر غیب یا مادرم

 

چون روی پسر در پدرم بود و قوم نهان

خورد و پیدا به سر برد صوم که داند

 

چون در بند حق نیستی

اگر بی وضو در نماز ایستی

 

(بوستان ص 273)

 

و در موردی دیگر تهمت و غیبت را از مبطلات روزه دانسته، می‏گوید:

 

به طفلی درم رغبت روزه خاست

ندانستی چپ کدام است و راست

 

یکی عابد از پارسایان کوی

همی شستن آموختم دست و روی

 

که بسم الله اول به سنت‏بگوی

دوم نیت آور سوم کف بشوی

 

پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار

مناخر به انگشت کوچک بخار

 

به سبابه دندان پیشین بمال

که نهی است در روزه بعد از زوال

 

وزان پس سه مشبت آب بر روی زن

ز رستنگه موی سر تا ذقن

 

در دستها تا به مرفق بشوی

ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی

 

دگر مسح سر بعد از آن غسل پای

همین است و ختمش به نام خدا

 

کس از من نداند در این شیوه به

نبینی که فرتوت شد پیر ده

 

شنید این سخن دهخدای قدیم

بشورید و گفت ای خبیث رجیم

 

نه مسواک در روزه گفتی خطاست 

بنی آدم مرده خوردن رواست

 

دهن گو ز ناگفتنی‏ها نخست

 

بشوی، آنکه از خور دنیا بهشت

(بوستان ص 292)

 

و در جای دیگر می‏گوید:

 

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن

که خیز ای مبارک در رزق زن

 

برو تاز خوانت نصیبی دهند

که فرزند کانت نظر بررهند

 

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

که سلطان به شب نیت روزه کرد

 

زن از ناامیدی سرانداخت پیش

همی گفت ‏با خود دل از فاقه ریش

 

که سلطان از این روزه گویی چه خواست

که افطار و عید طفلان ماست

 

خورنده که خیرش بر آید زدست

به از صائم الدهر دنیا پرست

 

مسلم کسی را بود روزه داشت

که درمانده‏ای را دهد نان چاشت

 

و گرنه چه لازم که سعیی بری

ز خود باز گیری و هم خوری

 

(بوستان ص 204)

 

 شعر  سید پوریا هاشمی

 

در طریقت با ادا بودن نمى آید بکار

از عبودیت جدا بودن نمى آید بکار

 

تا زمانى که نگاه ما بدست مردم است

روز و شب گرمِ دعا بودن نمى آید کار

 

سعى کن جبران کنى هر اشتباهى کرده اى

شرمسار از هر خطا بودن نمى آید بکار

 

چند وقتى غافلیم و چند وقتى زاهدیم

کافرِ زاهد نما بودن نمى آید بکار

 

وقتى از دریاى علم و فضلشان بى بهره ایم

در جوارِ اولیاء بودن نمى آید بکار

 

هرچه هستى بازهم رو برنگردان از درش

عهد کردن، بى وفا بودن نمى آید بکار

 

با حسین و با ابالفضلش رفاقت کن فقط

با اَجانِب آشنا بودن نمى آید بکار

 

وقت دفن پیکرى که زیر سم ها مانده است

جز به فکرِ بوریا بودن نمى آید بکار

 

 شعر آرمان صائمی

 

 بازهم نیمه ى شب گریه و آه آوردم

به در خانه ى تو باز پناه آوردم

 

روسیاهم که نشد توبه ى من مقبولت

واى بر من که فقط بار گناه آوردم

 

مهربانِ دل من..رد مکنم از درِ خویش

من پشیمان شده ام..روى سیاه آوردم

 

اشک هاى منِ بیچاره سراب است،ولى

دل خوش از اینکه به درگاهِ تو چاه آوردم

 

جان زهرا کمکم کن آبرویم را بخر

به درِ خانه ى تو باز پناه آوردم

 

شعر سید محمد میرهاشمی 

 

  روزه را فلسفه و حکمت و روحی باشد

قانع از روزه به جسمید و ز جان بی خبرید

 

تا کی از اشک شبانگاه یتیمان غافل

تا کی از درد و غم بیوه زنان بی خبرید

 

گاه افطار که بر سفره ی رنگارنگید

آری از سفره ی محتاج به نان بی خبرید

 

سحر از ماه شب عشق نشانی هرگز

وقت افطار هم از صاحب اذان بی خبرید

 

ای کسانی که در آئینه ی خود پیر شدید

تا کی از سوز دل نسل جوان بی خبرید

 

تا کی از یاد شهیدان خدا رو گردان

گویی از همت ایثارگران بی خبرید

 

دوره ی جنگ مگر جبهه نرفتید شما

که از آن شور و خلوص و هیجان بی خبرید

 

قامت شیعه دو تا گشت و نیامد دلبر

تا کی از سختی این بار گران بی خبرید

 

روزی آید که به میزان الهی آئیم

روزِ پاسخ به خدایی که از آن بی خبرید

 

اسم اعظم ببرید و همه گویید حسین

ز چه از معجزه اشک روان بی خبرید

 

شعر میلاد عرفان پور

 

 ما آیه‌های عصر خسرانیم

معجونی از تردید و ایمانیم

 

عهد الست از یادمان رفته‌ست

ما اهل نسیانیم، انسانیم

 

تبعیدمان کرده‌ست اقیانوس

امواج سرگردان طغیانیم

 

عالم همه آیات توحید است

با این‌همه، ما بندۀ نانیم

 

هم هم‌چنان دلتنگ فردوسیم

هم در صف گندم، فراوانیم

 

ما آتشیم و عمر ما هیزم

از خاطرات خود گریزانیم

 

ای آه! اگر سوی خدا رفتی

با او بگو که ما پشیمانیم

 

 شعر یوسف رحیمی

 نومید نمی‌شویم یک آن از ‌تو

دیدیم ‌مگر ‌به ‌غیرِ ‌ا‌حسان از تو؟

 

جر‌م و ‌گنه و ‌خطا و ‌عصیان از ما

جود و کر‌م و عطا و ‌غفران از تو

 

شعر غلامرضا سازگار 

 

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

 

نه من آنم که زلطف و کرمت چشم بپوشم

نه تو آنی که کنی منع گدا را زنگاهی

 

در اگر باز نگردد نروم باز بجائی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

 

تو کریمی و  دو صد کوه به یک کاه ببخشی

من بیچاره چه سازم که ندارم پر کاهی

 

سوز دوزخ به از این کز شرر عشق نسوزم

به بهشتم ندهم گر بدهی شعلۀ آهی

 

سوز ده تا که بسوزد زغمت سخت درونی

اشک ده تا که بگرید زغمت نامه سیاهی

 

چو بدوزخ زدهان شعله صفت سر بدر آرد

این زبانی که دل شب به تو گفته است الهی

 

چون پسندی که فرود آوری اش در دل آتش

این جبینی که به خاک تو فرود آمده گاهی

 

سخن از وسعت عفوت نتوان گفت که فردا

جرم کونین به پیش کرمت نیست گناهی

 

دست «میثم» تو بگیر از کرم خویش که باشد

همچو کوری که نشسته است به غفلت سر چاهی

 

 شعر محمد کیخسروی

 

کوله باری مملو از بار گناه آورده ام

باز هم در محضرت روی سیاه آورده ام

 

از همه جا رانده و سویت پناه آورده ام

هستی ام را با امید یک نگاه آورده ام

 

ای اله دردمندان ، دردمندی آمده

یا غیاث المستغیثین مستمندی آمده

 

خانه ی دل را به خشت بی وفایی ساختم

غرق در بازی و صاحبخانه را نشناختم

 

پای عصیانم صفای نیمه شب را باختم

من به هر کس که رسیدم جز تورو انداختم

 

گوشه ی چشمی به احوال پریشانم بکن

ای خدایا رحم بر چشمان گریانم بکن

 

بین عشاق هر کسی دلداده باشد بهتر است

مستی ام وقتی که کوثر باده باشد بهتر است

 

سر به زیریم سر سجاده باشد بهتر است

چون شجر هر قدر که افتاده باشد بهتر است

 

قامتم را حیف شد که معصیت خم کرده است

اشکهایم را نگاه مبتلا کم کرده است

 

کاسه های خالیم را میشود که پر کنی؟

عبد عاصی را حفاظت از بلا و ضر کنی؟

 

قلب سنگی و سیاهم را شبیه در کنی؟

من پشیمان آمدم شاید مرا هم حر کنی

 

سفره ی دل را اجازه میدهی تا وا کنم؟

شرم دارم که سرم را محضرت بالا کنم

 

مرغ بسمل را مهیای شبی پرواز کن

امشب آخر لطف کن در را به رویم باز کن

 

کار احیا کردن این مرده را آغاز کن

پای من را به نجف یکبار دیگر باز کن

 

حتم دارم مرتضی پشت وپناهم میشود

سور و سات بخششم فورا فراهم میشود

 

هر کجا خوردم زمین زینب مرا امداد داد

گریه کردن را به من با گریه هایش یاد داد

 

آنچه میشد یا که میباید به ما میداد داد

قلب ویرانه خرید و در عوض آباد داد

 

درد ها بسیار و درمان با دوای زینب است

آبرویی هم اگر هست از دعای زینب است

 

حرف زینب چون وسط آمد پریشانش شدم

بی قرار صوت محزون حسین جانش شدم

 

بارها در خلوتم بودم که گریانش شدم

خواب دیدم سوریه از جان نثارانش شدم

 

گریه بر او‌مثل گریه بر حسین است و حسن
عالمی گریه کنش ، او اشکبار بی کفن

 

پیش چشمان عقیله روی سینه جا گرفت

با وقاهت پنجه ای انداخت گیسو را گرفت

 

با کمک‌از گیسویش سر را کمی بالا گرفت

خنجر کند خودش را روی حنجر تا گرفت

 

مادری فریاد زد که دست بردار از سرش

جای پایت مانده روی صحن پاک پیکرش

 

شعر سید محمد میرهاشمی

 

گفت دیباچه ی غم، گفتمش ای دوست منم

گفت رانده ز حرم، گفتمش ای دوست منم

 

گفت آن عبد فراری که سراپا گنه است

زده با نفس، قدم گفتمش ای دوست منم

 

گفت آن بنده ی شیطان که دل ما سوزاند

خصم ما شد همه دم، گفتمش ای دوست منم

 

گفت آن پشت به درگاه ربوبی کرده

آن به خود کرده ستم، گفتمش ای دوست منم

 

گفت آن غرق به گرداب معاصی به کجاست؟

با گناهان چو یم*، گفتمش ای دوست منم

 

گفت آن کیست که با این همه نافرمانی

نوشد از جام کرم؟ گفتمش ای دوست منم

 

گفت کو تشنه لبِ آب بقای کرمم

تا کشد پا ز عدم؟ گفتمش ای دوست منم

 

گفت آن کیست که سینه زن مولا گردد؟

تا خورد شیعه رقم، گفتمش ای دوست منم

 

گفت در جمعِ مناجات کنانِ سحری

کیست مهدیش، صنم؟ گفتمش ای دوست منم

 

شعر غلامرضا سازگار

 

 هر چند نگاهم همه بر این در خانه است

ای صاحب خانه نگهی خانه بهانه است

 

باز آمده ام تا که نشان از تو بجویم

وین کعبه به پیش نظرم سنگ نشانه است

 

تا آب وصالی دهی از زمزم غیبم

چون سیل روان از مژه ام اشک روانه است

 

بر من که به کوی تو یکی مرغ اسیرم

نام تو بود دانه و ذکر تو ترانه است

 

لالی به از آن است که بی ذکر تو باشم

زیرا که به جز ذکر تو هر ذکر فسانه است

 

رفتم به حجر بوسه زنم گفت به گوشم

هشدار که دل بیت خداوند یگانه است

 

بی شرمی من بین که گنه کردم و دیدم

هم پیش توام هم دو مَلَک بر سرشانه است

 

تو بر من مسکین در این خانه گشودی

من هر چه که دارم همه از این در خانه است

 

"میثم" به دلت مهر علی، در گرانیست

این دُر گران هستی این کهنه خزانه است

 

 انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396  | 08:54 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعری ویژه وفات حضرت زینب (س)

در این گزارش به اشعاری پرداخته‌ایم که از عشق و ارادت شاعران به عقیله بنی‌هاشم (س) سخن می‌گویند.

بسته شعری ویژه وفات حضرت زینب (س)به گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ در سالروز  وفات عقیله بنی‌هاشم؛ حضرت زینب سلام‌الله علیها، اشعاری را آورده‌ایم که از عشق و ارادت شاعران به آن حضرت سخن می‌گویند. گزیده‌ای از این اشعار را در این گزارش بخوانید:

 

مادرِ گریه! مادرِ غم ها! جان از غصه آمده بر لب! 

روضه دارِ شبانه روز حسین! السلام علیکِ یا زینب!

 

چشم های تو از نجابت و نور، چشم های تو جنس باران است

گریه های زیاد آبت کرد،  بس که زخم دلت فراوان است

 

بین بستر که روضه می‌خوانی، وسط گریه می روی از حال

وسط روضه در و دیوار، وسط روضه سر و گودال

 

رو به کربُ‌بلا بکن بانو، لحظه های وداع سنگین است

درد دل کن تو با برادر خود، روضه بی شک دلیلِ تسکین است

 

خاطرم مانده ای برادر من، زلف هایت به چنگ گرگ افتاد 

گره در بین زلف تو می خورد، روی سینه نشست یک صیاد

 

حرمتت را حرامیان بردند، غارت پیکر تو یادم هست 

دست و پا می زدی مقابل من، شمر بالا سر تو یادم هست

 

نیزه ای میخ را به یاد انداخت، ناله ی مادر تو درآمد

آن قدر سعی کرد خواهر تا، نیزه از پیکر تو  درآمد

 

از تو سر ولی ز خواهر تو، پیش چشمت غرور می بردند

دل من را که خوب سوزاندند، سر تو تا تنور می بردند...

 

حجت‌الاسلام محسن حنیفی

 

کوفیان را که تو در کوفه تماشا کردی

خطبه ها خواندی و الحق که تو غوغا کردی

 

همه گفتند که حیدر به میان آمده است

دشمنان پدرت را همه رسوا کردی

 

گفتی از حیله و نیرنگِ همه کوردلان

و تو حق را به همان معرکه افشا کردی

 

لرزه ها بر بدن غاطبه شهر افتاد

کوفه را صحنه‌ای از محشر کبری کردی

 

با همان خطبه عجب جنگ نمایان کردی

کمر هرچه حرامی تو ز قد تا کردی

 

جلوی چشم همه خنده به رویت کردند

تو به چشم اسرا اشک خود اخفا کردی

 

کوفیان خنده کنان هلهله برپا کردند

مثل یک شیر عرب ولوله برپا کردی

 

کمرت خم شد از آن اوج مصیبت بانو

یادی از مادر خود حضرت زهرا کردی

 

کوفه یادآور مظلومیت حیدر بود

یاد مظلومیت و غربت مولا کردی

 

من نگویم که چه بر قاری قرآن کردند

ناله و لعن خودت را تو به اعدا کردی

 

و دریغا که در این کوفه دگر سقا نیست

که تو او را ز حرم راهی دریا کردی

 

آخر قصه تو با غصه ی خود فهماندی

صبر بر حادثه را بر همه معنا کردی

 

محمدحسین مدرسی

 

در سینه ام جز مِهر زینب جا نخواهد شد

با او کسی در عاشقی همتا نخواهد شد

 

عاشق شوی حرف دلم را خوب می فهمی

ذکری شبیه «زینب کبری» نخواهد شد

 

نوکر که جای خود، غلام نوکرانش هم

درمانده و محتاج در عقبی نخواهد شد

 

هر کس که گریان شد برای عمه ی سادات

شرمنده پیش حضرت زهرا نخواهد شد

 

داغ برادرها... اسارت... سیلی و غارت

در چشم بانویی جز او زیبا نخواهد شد

 

از غیرت و از عفت زهرایی اش پیداست

حتی اگر معجر بسوزد وا نخواهد شد

 

مِیلش شهادت بود در کرب و بلا، اما

زینب نماند که عدو رسوا نخواهد شد

 

بعد از ابوفاضل علمدار است و دین حق

جز با اسارت رفتنش برپا نخواهد شد

 

عمری بلا دیده ولی داغی برای او

مانند داغ عصر عاشورا نخواهد شد

 

همراه مادر هر چه بر سر می زنیم انگار

قاتل ز روی سینه ی تو پا نخواهد شد

 

کل تن تو جای زخم نیزه و تیر است

جایی برای بوسه ام پیدا نخواهد شد

 

مرضیه نعیم ‌امینی

 

حسین خواهر تو بر غمت دچار شده

دلم هوای تو کرده که بی قرار شده

 

تمام موی سرم ، پینه های دستانم

خودت بیا و ببین که چه گریه دار شده

 

مگر نگفتم عزیزم که بی تو می میرم

همیشه قاتل عاشق غم نگار شده

 

در احتضار کنار تمامتان بودم

برس به داد دلم وقت احتضار شده

 

اگر تو کشته اشکی دو دیده تر من

برای روضه ی تو سفره دار شده

 

ز خاطرم نرود خاطرات کربُ‌بلا

دوباره دور و بر من پر از غبار شده

 

به روی چادر من جای پای قاتل توست

لگد به روی لگد بر تنم نثار شده

 

دم غروب به آتش گرفته‌ای گفتم

بدو عزیز دلم موقع فرار شده

 

میان آن همه نامحرمان خودت دیدی

چگونه خواهری بر ناقه ها سوار شده

 

سر تو را سر بازار بس که رقصاندند

گلوی خشک تو دیدم که تار تار شده

 

زنان کوفه همه سنگ باز قهارند

چقدر راس تو با سنگ ها شکار شده

 

رباب موی سرش کند و داد زد زینب

ببین سر پسرم سهم نیزه دار شده

 

میان بزم شراب آمدم به دنبالت

یکی به طعنه صدا زد ببین چه خار شده

 

حرامزاده ای از دختران کنیزی خواست

از آن به بعد سکینه گلایه دار شده

 

قاسم نعمتی

 

نور زهرا مآب، یا زینب

بنتِ آُمُّ الکتاب، یا زینب

پرچم انقلاب، یا زینب

جلوه ی بوتراب، یا زینب 

السلام ای عقیله ی حیدر

ذوالفقارِ قبیله ی حیدر

 

زینب، ای ستر آستان حرم

بعد عباس، پاسبان حرم

دژ مستحکم میان حرم

ای فدایت مدافعانِ حرم

تا که سردارتان سلیمانی است

کار داعش فقط پشیمانی است

 

نُه فلک، سوگوارِ تو بی بی

آسمان، اشکبار تو  بی بی

قلب ها، داغدار تو بی بی

اجل آمد کنار تو، بی بی

عرش را دیده ارغوانی کن

با اجل نیز روضه خوانی کن

 

اجل ای مرهمی به پیکر من

التیام دل پر آذر من

بنشین اندکی برابر من

تا بگویم، چه آمده سر من

شرح حالم، نگفته معلوم است

در دلم، داغ پنج معصوم است

 

جدّ من تا که رفت، غم آمد

غصه با من، قدم قدم آمد

پشت در، شعله ی ستم آمد

وای از آن دم که مادرم آمد

پسِ در، مادرم ز پا افتاد

او که جان داد مرتضا افتاد

 

ای اجل؛ پشت هم، بلا دیدم

فرق منشقِ مرتضا دیدم

پاره ی قلب مجتبی دیدم

من امامی به کربلا دیدم

قد کمان، سوخته، دریده جگر

نیمه جان، پای پیکر اکبر

 

من غریبی شاه را دیدم

سرور بی سپاه را دیدم

به لبش ذکر « آه، آه» را دیدم

گودیِ قتلگاه را دیدم

عرش را دیده ام به خاک افتاد

به روی خاک، چاک چاک افتاد

 

دیده ام شمر، خنجر آورده

دشنه را روی حنجر آورده

ناله ی عرش را در آورده

چکمه را روی پیکر آورده

مست شد با دوازده ضربت

سر او را برید با سرعت

 

ای اجل، نوبت اسارت شد

خیمه، بعد از حسین؛ غارت شد

به زنان حرم جسارت شد

غصه ی من، همین عبارت شد

آی زینب، حرم شده غارت!!

پس کجا رفته این علمدارت؟!

 

آه، از شام و آن همه آزار 

از گذار یهودِ بی مقدار

تنه خوردم از در و دیوار

بنتِ زهرا و مجلس اغیار

مست بودند و تاب می خوردند

دور زینب، شراب می خوردند

 

امیر عظیمی

 

تو می روی و تمامِ تو پابرجاست

در کوفه و شام، گامِ تو پابرجاست

 

تو وارثِ درد، گرچه بودی زینب!

صبرِ علوی به نامِ تو پابرجاست...

 

عارفه دهقانی

 

با اشک بی‌زوال خودم گریه می‌کنم

بر روز و ماه و سال خودم گریه می‌کنم

 

این پلک ها به روضه‌ی تو‌ زخم شد حسین

پس با زبان حال خودم گریه می‌کنم

 

حالا دگر بدون عصا می‌خورم زمین

گاهی خودم به حال خودم گریه می‌کنم

 

می‌پرسم از خودم که چرا بی کفن شدی؟

بر پاسخ سوال خودم گریه می‌کنم

 

گاهی که یاد عصر دهم می‌کند دلم

بر غارت جلال خودم گریه می‌کنم

 

من آن کبوترم که ز شلاق ها هنوز

هر شب ز دردِ بال خودم گریه می‌کنم

 

ای بهترین برادر دنیا برای تو

تا وقت ارتحال خودم گریه می‌کنم

 

میلاد حسنی

 

حرامی دید آشوب تو را چشم ترَت را نه

تحمل می کنم اما وداعِ آخرت را نه

 

لباست کهنه پیراهن٬ تحمل می کنم باشد

ولی ای عشق غارت کردن انگشترت را نه

 

غریبیِ تو را شاید دهم دست فراموشی

هجوم و ازدحام شمرها دور و برت را نه

 

فراموشم شود گاهی لبان تشنه ات اما

به روی خاک های داغِ صحرا پیکرت را نه

 

اسارت شاید از یادم رود! یک عمر باور کن؛

به دختر بچه ها طرز نگاه دخترت را نه

 

نبودی و به شهر شام بی انصاف ها بردند

زنان خویش را در پرده اما خواهرت را نه

 

به یادم هست گفتی: زینبم آسوده خاطر باش

سرم را می دهم اما نخی از معجرت را نه!

 

مرضیه عاطفی

 

پس از حسین چگونه حیات داشته باشد؟

چگونه در دل طوفان ثبات داشته باشد؟

 

کسی که کربُ‌بلا را به چشم دیده و مانده

گمان نمی کنم اصلا وفات داشته باشد

 

به وقت مرگ نه، حقش نبود زینب کبری

کنار خویش دو شاخه نبات داشته باشد؟

 

چه غم از اینکه کسی هم حرم نداشته باشد

کسی که معجزه در کائنات داشته باشد

 

قسم به عمه ی سادات می دهد همگی را

کسی که کار مهم با ذوات داشته باشد

 

دمشق جمع پریشان کربلا و بقیع است

اگر چه فاصله با این نقاط داشته باشد

 

وزیده پرچم ارباب رو به سوی دمشقش

به خواهرش همه جا التفات داشته باشد

 

رقیه تا که نخواهد از عمه مشک عمو را

مباد سوریه رود فرات داشته باشد

 

قسم به اشک رباب و قسم به گوش سه ساله

زیارت تو دوتا احتیاط داشته باشد

 

مهدی رحیمی

 

آمدم سوی غمکده خانم!

که عزای تو آمده خانم!

اذن سینه زدن بده خانم!

جبل الصبر! سیده خانم!

 

کوه ایمانی و یقین زینب!

 

خواهر غصه! مادر غم ها!

رونوشت صلابت زهرا

ای شکوهت همیشه پابرجا

السلام علیک یا حلما

 

خانمی مؤمن و متین زینب!

 

معجزه به وضوح می کردی

هر نفس کار نوح می کردی 

با دمت قبض روح می کردی

خوب فتح الفتوح می کردی

 

اسدالله چندمین زینب!

 

تو معلم ندیده استادی

پی تفسیر عدل و بیدادی

دو جوان در مسیر حق دادی 

آه، بانو به زحمت افتادی 

 

درد داری، درد دین زینب!

 

از لبت دائما گوهر می ریخت

از دل خطبه ات جگر می ریخت 

با خروش تو کرک و پر می ریخت 

 رنگ از چهره ی خطر می ریخت

 

زن ندیدم من این چنین زینب!

 

عزت و آبروی مکتب من 

اسم پاکت نشسته بر لب من 

مدح تو نغمه ی مرتب من

شصت و نه بار ذکر هر شب من

 

فقط إیاک نستعین زینب!

 

هاشمی زاده زینت بابا

در مسیر ولایت بابا

وارث  درد و غربت بابا

عمه جان به روایت بابا...

 

بهترینی تو بهترین زینب!

 

راه تو راه سرخ عاشوراست

اخت الارباب پرچمت بالاست

عمه جان از خطابه ات پیداست

کربلا در نگاه تو زیباست 

 

به نگاهت صد آفرین زینب!

 

تا ابد هست نوکرت محتاج

به دعای مکررت محتاج

به نگاه برادرت محتاج

و به الطاف مادرت محتاج

 

أنا مسکین و مستکین زینب!

 

رنگ و بویی ببخش محفل را 

باخبر کن دوباره مقبل را

تا روایت کند مقاتل را

جان زهرا بیا و این دل را 

 

کربلا کن، فقط همین زینب!

 

درد ها را به جان خریدی، آه

دم دروازه تا رسیدی "آه"

طعنه از این و آن شنیدی، آه

خیری از زندگی ندیدی، آه 

 

با مصیبت شدی عجین زینب!

 

عاقبت شام میهمان شده ای

سرِ بازار نیمه جان شده ای

دل پریشان و قد کمان شده ای

همه دیدند ناتوان شده ای

 

بچه ها از غمت غمین زینب!

 

ای بزرگ عشیره افتادی

در بلایی کبیره افتادی

در شبی سرد و تیره افتادی

پیش چشمان خیره افتادی 

 

با لگدهای سهمگین زینب!

 

روضه را بغض در صدایت گفت

تاول روی دست و پایت گفت

ورم زیر چشم هایت گفت

دختر شام ناسزایت گفت 

 

گریه ی شهر را ببین زینب!

 

همه ی عمر موکنان خواندی

گریه کردی و بی امان خواندی

از یهودی بد دهان خواندی

از سر و تشت و خیزران خواندی

 

مرثیه هایت آتشین زینب!

 

علیرضا خاکساری

 

 

 

انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 25 فروردین 1396  | 08:18 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر/ بی تو آرام و قراری نیست در دنیای ما

شاعران آیینی کشورمان با سروده‌های خود انتظار امام غایب را به تصویر می‌کشند.

شعر/ بی تو آرام و قراری نیست در دنیای مابه گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ از آنجایی که روز جمعه متعلق به آقا امام زمان (عج) است، بر آن شدیم تا جمعه هایمان را به اشعاری با مضمون انتظار پیوند بزنیم. شعر انتظار این هفته را در سروده «محمدحسین رحیمیان» بخوانید:

 

بی تو هر جا می روم احساس غربت می کنم

راه بر جایی ندارد هر چه همت می کنم

 

بی تو آرام و قراری نیست در دنیای ما

دور مانده از خوشی با هر که صحبت می کنم

 

نامه اعمال من حال تو را بد می کند

جمعه ها بدجور احساس خجالت می کند

 

غیر تو هر کس رفیقم شد، نزد چنگی به دل

بعد از این تا زنده ام با تو رفاقت می کنم

 

روز و شب فکر همه هستم ولی فکر تو نه

حال هر کس جز تو را آقا رعایت می کنم

 

من که باری بر نمی دارم ز روی شانه ات

با چه رویی بر تو اظهار ارادت می کنم؟!

 

محمدحسین رحیمیان 

 

 

انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 18 فروردین 1396  | 07:23 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  
لطفا از ديگر صفحات نيز ديدن فرماييد
.: Weblog Themes By SlideTheme :.