بسته شعر درباره ولادت امام رضا (ع)

بسته شعری را در آستانه میلاد امام رضا (ع) آماده کردیم که میتوانید در اینجا بخوانید.

بسته شعر درباره ولادت امام رضا (ع )

به گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛شاعران آیینی کشورمان درباره امام رضا (ع ) شعر سرودند.در اینجا به برخی از این اشعار اشاره می کنیم

شعر قاسم صرافان

چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ماهم یا رضا !
از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهم» یا رضا !

من خوب می‌دانم بدم اما دوباره آمدم
خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا !

به به! چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن
صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا !

وقت نظر بر گنبد و گلدسته‌های عرشیت
افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهم یا رضا !

تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان
در صحن جمهوری اگر «مشروطه‌خواه»م یا رضا !

مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان
در مجلس مستان تو با پادشاهم یا رضا !

یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم
شکر خدا پهلوی تو من روبراهم یا رضا !

از ماه زیباتر تویی، از نوح آقا تر تویی
با اینکه بدنامم ولی دادی پناهم یا رضا !

من در بهشتم پس قسم ساقی! به سقاخانه‌ات 
حتما کشیده دست تو خط بر گناهم یا رضا !

پیش ضریحت پیشتر خیر دو عالم خواستم
عمریست من شرمنده‌ی آن اشتباهم یا رضا !

یا ضامن آهو! بگو صیاد آزادم کند
تا صحن آزادی شبی باشد پناهم یا رضا !

از آب سقا خانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین
«رَستم از این بیت و غزل» من مست مستم یا رضا !

شعر مهدی رحیمی:

چشم در تاثیر زیبایی از ابرو كمتر است
مستی ابروی یار از گیسوی او كمتر است

اصل زیبایی ست این كه پلك در بالای چشم
شك كند در صحن از امثال جارو كمتر است


یا به وقت بی خودی زائر به دور مرقدت
حس كند كه از خودش هشتاد كیلو كمتر است

بارها در تنگ آغوش ضریحت دیده ام
فاصله بین من و روح من از مو كمتر است


با حساب دنیوی در این حرم سر خم نكن
چون بهای چار زانو از دو زانو كمتر است

بس كه با نیت نخوردی زود باور می كنی
آب سقاخانه از یك مشت دارو كمتر است


از خودت بگذر به ترفندی كه در این بارگاه
عارف بالله هم گاهی از آهو كمتر است

شعر وحید قاسمی:

گلدسته هايِ مرقدتان پايه هايِ عرش 
 فانوس هايِ ساحل بي انتهايِ عرش

بر ساحت ضريح تو انس وملك دخيل 
 آيينه كاري حرمت كار جبرئيل

زوار خاكي حرمت كبريايي اند 
 سرگرم كاروكسب شريف گدايي اند

هرلحظه فطرس آمده پابوسيِ شما 
 طفلي هميشه مانده پَرش زيردست وپا

لاهوتيان مقلد احكام عشق تان 
 مِي خوارگان دائميِ جام عشق تان

اي قبله ي نياز سماواتيان رضا 
 پير مغانِ دير خراباتيان رضا

صدها ستاره مست شراب نگاه تان 
 بال فرشته هايِ سما فرش راه تان

پيغمبران ز محضرتان فيض مي برند 
 بهر كبوتران حرم دانه مي خرند

روح الامين به لطف شما دل سپرده است 
 او با كبوتران حرم دانه خورده است

امشب دخيل پنجره فولاد مي شوم 
 در بيستون عشق تو فرهاد مي شوم

اي نورلايزال، بگو با دلم سخن 
 شد بقعه ي مطهرتان كوه طور من

شيرين دهن، حديث تو طعم عسل دهد 
 زيبا سخن،كلام تو عطر غزل دهد

آقا نگاهتان به گِلم روح داده است 
 تاثير ‌چشم هايِ شما فوق العاده است

من كافر نگاه اهورايي توام 
 مجذوب طرز خنده ي زهرايي توام

دربين پيروان تو ملحدترين منم 
 زنديقيِ رسيده به مرز يقين منم

تا بت پرست كعبه ي خال شما شدم 
 زاهدترين خليفه ي ملك خدا شدم

از زير قبه ي تو به معراج مي روم 
 ديوانه وار در پي حلاج مي روم

قرآن مقام شامخ تان را ستوده است 
 گنجينه ي حقايق خود را گشوده است

با گوشه چشمِ فاطميِ خود چها كني! 
 سنگ سياه قلبِ مرا ،كهربا كني


من از پل صراط جزا پرت مي شوم 
 دستم اگر كه روز قيامت رها كني

آقا چه مي شود كه مرا در صف حساب 
 از لابه لاي آن همه آدم سوا كني

آقا چه مي شود كه شوم مَحرم و شما 
 من را براي ديدن زهرا صدا كني

آقا سعادت دو جهان قسمتم شود 
 يكبار اگر براي غلامت دعا كني

شعر غلامرضا سازگار:

ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید
شب را در این بهشت الهی سحر کنید

با زائرین این حرم الله سر کنید
مدح رضا چو آیة قرآن ز بر کنید

عید بزرگ شیعة آل پیمبر است
میلاد هشتمین حجج الله اکبر است

ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن
بر چهرة حقیقت ایمان نظاره کن

یک لحظه بر تمامی قرآن نظاره کن
در دست نجمه نجم فروزان نظاره کن

میلاد پارة تن زهرا و احمد است
شمس الشموس عالم آل محمد است

این مظهر جمال خداوند اکبر است
آیینة تمام نمای پیمبر است

خورشید نجمه یا مه افلاک پرور است
قرآن روی سینة موسی ابن جعفر است

بر خلق آسمان و زمین مقتداست این
جان رو نما دهید که روی خداست این

روشن هزار سینة سینا به نور او
چشم هزار موسی عمران به طور او

صف بسته اند خیل رسل در حضور او
دل بحر بی کرانه ای از شوق و شور او

ریزد برات عفو خدا از نظاره اش
دوزخ بهشت می شود از یک اشاره اش

هر قامتی که سرو لب جو نمی شود
هر صورتی که وجه هوالهو نمی شود

هر پادشه که ضامن آهو نمی شود
هر کس که نام اوست رضا، او نمی شود

در طوس پارة تن احمد بود یکی
آری رئوف آل محمد بود یکی

ای خلق خاک پای تو یا ثامن الحجج
جان جهان فدای تو یا ثامن الحجج

قرآن پر از ثنای تو یا ثامن الحجج
ایمان بود ولای تو یا ثامن الحجج

دین را به جز ولای تو اصل و اصول نیست
تهلیل بی ولای تو هرگز قبول نیست

گردون هماره دور زند در طریق تو
خورشید خشت گوشة صحن عتیق تو

با آن همه کرامت و لطف دقیق تو
خود را شمرده اند گدایان رفیق تو

دستی که دست لطف خدا می شود تویی
شاهی که خود رفیق گدا می شود تویی

یکسان بود به وقت عطای تو خاص و عام
فرقی نمی کند به درت شاه یا غلام

سلطان ندیده ام ز گدا گیرد احترام
پیش از سلام زائر خود را کند سلام

پیوسته دست بر سر زوار می کشی
تو کیستی که ناز گنه کار می کشی

پاییز بوستان دل ما بهار توست
در شهر طوسی و همه عالم دیار توست

گل بوسة امام زمان بر مزار توست
شیعه به هر کجا که رود در کنار توست

چشم و چراغ و محفلم اینجاست یا رضا
هر جا سفر کنم دلم اینجاست یا رضا

شرمنده ام از این که بپرسند کیستم
از ذره کمترم نتوان گفت چیستم

در پرتو کرامت خورشید زیستم
روزی که نیستم به کنار تو نیستم

با یک دم تو صبحدم عید می شوم
در آفتاب صحن تو، توحید می شوم

گل از نسیم صبح بهشت تو بو گرفت
خورشید پیش روی تو از شرم رو گرفت

ماه از فروغ خشت طلایت وضو گرفت
بی آبرو ز خاک درت آبرو گرفت

من دور گندم کرم تو کبوترم
ردّم نکن که از همه بی آبروترم

ای نقش دیده و دل ما جای پای تو
روح الامین کبوتر صحن و سرای تو

مضمون بده که از تو بگویم برای تو
"میثم" کجا و گفتن مدح و ثنای تو

راهم بده که ذاکر ناقابل توام
انگار اینکه خاک ره دعبل توام

شعر یوسف رحیمی:

حس مي‌کنم در مرقدت عطر دعا را
عطر توسل هاي در باران رها را


غرق اجابت مي شود دست نيازش
هر کس که مي خواند در اين مرقد خدا را


اي مظهر رأفت براي تو چه سخت است
خالي ببيني دست محتاج و گدا را

آهم کبوتر مي‌شود تا گنبد تو
مي‌آورد فريادهاي يا رضا را


آئينه هاي لطف تو تکثير کردند
در چشمة دل اشک هاي بي صدا را


آقا کنار پنجره فولادت آخر
مي‌گيرم از دستت برات کربلا را


اي زائران اينجا دخيل غم ببنديد
بر آستانش ندبه‌ی «آقا بيا» را


پائين پاي تو غباري مي سرايد
شعر کرامات نگاه کيميا را

 انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 مرداد 1396  | 07:31 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر سالروز ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

به مناسبت فرا رسیدن سالروز ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها اشعار آیینی به این مناسبت منتشر می کنیم.

بسته شعر سالروز ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهابه گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگیباشگاه خبرنگاران جوان؛به مناسبت فرا رسیدن سالروز ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها اشعار آیینی به این مناسبت منتشر می کنیم.


شعر غلامرضا سازگار برای حضرت معصومه(س)


ای کوثرِ کوثر رسول‌الله
زهرای مکررِ رسول‌الله

هم سوره نور موسی جعفر
هم پاره پیکر رسول‌الله

معصومه خانواده عصمت
صدیقه دیگر رسول‌الله

جایی که تو در حضور بابایی
زهراست به محضر رسول‌الله

سرچشمه گرفته روح پاک تو
از روح مطهر رسول‌الله

تو بعـد ائمـه یـک امـام استی
شایسته این چنین مقام استی

ای روح و روان عترت و قرآن
در جسم تو جان عترت و قرآن

چون آینه پیش دیده‌ات پیدا
اسرار نهان عترت و قرآن

از یمن تو ای کریمه عترت
قم گشته جهان عترت و قرآن

روی تو چراغ مکتب عصمت
نطق تو زبان عترت و قرآن

برخیز و بخوان خطابه چون مادر
ای روح بیان عترت و قرآن

قرآن به جلالت تو می‌نازد
عترت به اصالت تو می‌نازد

تو وارث معجز امامانی
تو دختر عترتی و قرآنی

تو شوی نکرده مادرِ هستی
تو در تن خود روان ایمانی

محبوبه چارده ولی‌الله
معصومه به کنیه و به عنوانی

تو فاطمه‌ای و فاطمی عصمت
تو عالمه علوم ماکانی

تو حجب و حیا و زهد و عصمت را
در مکتب اهل‌بیت، میزانی

زهد و شرف ائمه را داری
ظرفیت صبر عمه را داری

ای سوره نور موسی جعفر
ممدوحه هل‌اتی پس از مادر

مهر تو مدال سینه مریم
کوی تو بهشت ساره و هاجر

قم از قدمت مدینةالزهرا
قبر تو مزار دخت پیغمبر

معصومه‌ای و به چارده معصوم
همه عمه و خواهری و هم دختر

هم می‌بالد جواد از این عمه
هم می‌نازد رضا به این خواهر

بر جان تو دختر کلام‌الله
از زینب و فاطمه سلام‌الله

تو حق حیات بر امم داری
یک فردی و یک جهان کرم داری

شد گرچه به قم نزول اجلالت
در چشم جهانیان قدم داری

هم در عربی کریمه عترت
هم سایه به کشور عجم داری

هم در حرم ائمه مدفونی
هم دردل اهل قم حرم داری

ما ذره و تو هزارها خورشید
ما قطره و تو هزار یم داری

در شهر ائمه تا درخشیدی
قم را شرف مدینه بخشیدی

ممدوحه ذات کبریایی تو
معصومه و عصمت خدایی تو

الحق که میان آن همه خواهر
آیینه حضرت رضایی تو

با آنکه به شهر قم مکان داری
در ملک وجود، رهنمایی تو

مانند دوازده امام ما
از کار همه گره‌گشایی تو

بالله قسم ای کریمه عترت
برتر ز ثنا و مدح مایی تو

«میثم» به ثنات اگر گهر بارد
دریـای کــرامت تــو را دارد

شعر علی اکبر لطیفیان برای حضرت معصومه(س)


حرم امن تو کافی است هراسان شده را
مثل شه راه بده آهوی گریان شده را
دل سپردیم به آن معجزه ی چشمانت
تا که آباد کنی خانه ی ویران شده را
مِهر تو باعث خاموشی آتشـدان است
خارج از دست خلیل است ، گلستان شده را
گندم ری به تنور کرمت پخته شود
از تو داریم پس این مزرعه ی نان شده را
هرچه شد خرج حرم ارزش او بیشتر است
از طلا حرف نزن، نقره ی ایوان شده را
به درخانه ی تو بسته و وابسته شدیم
چه نیازی است به جنّت سگ دربان شده را
گر قرار است جبینش به قدومت نرسد
کافرش بیش نخوانیم مسلمان شده را
در محلّه خبر لطف تو بهتر پیچید
پخش کردند اگر قصه مهمان شده را
شدنی نیست کرم داشته باشی ، امّا
دستگیری نکنی دست به دامان شده را
پنجره ساخته ای دور ضریح کرمت
تا ببندند به آن زلف پریشان شده را
ما فقط ظاهری از اوج تو را می بینیم
گذری نیست به معراج ِ تو حیران شده را
جلوه ای کردی و زهرای پر از جذبه ی تو
تا قم آورد دل شاه خراسان شده را

شعر یوسف رحیمی برای حضرت معصومه(س)

هر فاطمه ای که هست سهمش آه است
با ناله و اشک و بی کسی همراه است
یک سرّ غریبانه کوثر این است:
که عمر گل محمدی کوتاه است


شعر جواد محدثی برای حضرت معصومه(س)


شهرها انگشترند و «قم» ، نگین
قم، هماره حجّت روى زمین 
تربت قم، قبله عشق و وفاست
شهر علم وشهر ایمان و صفاست 
مرقد معصومه «ع» چشم شهر ما
مهر او جانهاى ما را كهربا 
دخترى از اهل بیت آفتاب
وارث درّ حیا، گنج حجاب 
در حریمش مرغ دل پر مى زند
هر گرفتار آمده، در مى زند 
هر دلى اینجاست مجذوب حرم
جان، اسیر رشته جود وكرم 
این حرم باشد ملائك را مطاف
زائران را ارمغان، عشق و عفاف
دیده پاكان به قبرش دوخته
عصمت و پاكى از آن آموخته 
حوزه قم هاله اى بر گِرد آن
فقه و احكام خدا را مرزبان 
قم همیشه رفته راه مستقیم
بوده در مهد هدایتها مقیم 
شهر خون، شهر شرف، شهر جهاد
شهر فقه و حوزه، علم و اجتهاد 
هركجا را هر چه سیرت داده اند
اهل قم را هم بصیرت داده اند 
نقطه قاف قیامند اهل قم
برق تیغ بى نیامند اهل قم 
اهل قم ز اوّل ولایت داشتند
در دل و در دیده آیت داشتند 
اهل قم از یاوران «قائم» اند
درقیام و پیشتازى دائمند 
دختر موسى بن جعفر «ع» را درود
كز عنایاتش تراوید این سرود

 


شعر سید حمیدرضا برقعی برای حضرت معصومه(س) 

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد
وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی
تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی
هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا
بی اختیار سمت حرم میکشد مرا
با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل میکند آدم کنار تو
حالی نگفتنی به دلم دست میدهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو
با زمزم نگاه دمادم هزار شمع
روشن کننند هاجر و مریم کنار تو
تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو
در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست
خونین تر است ماه محرم کنار تو
مادر کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری ات شدیم
ما با تو در پناه تو آرام می شویم
وقتی که با ملائکه همگام می شویم
بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات
مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات
زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست
تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست
باران میان مرمر آیینه دیدنیست
این صحنه در برابر ایینه دیدنیست
مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است
خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم
اعجاز این ضریح که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است
من روی حرف های خود اصرار میکنم
در مثنوی و در غزل اقرار میکنم
ما در کنار دختر موسی نشسته ایم
عمریست محو او به تماشا نشسته ایم
اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست
ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم
قم سالهاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم
بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم
مربع
از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان
من هم دلیل حسرت افلاک می شوم
روزی که زیر پای شما خاک می شوم...

انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 مرداد 1396  | 07:05 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گر قبر حسن جدّ تو دور از نظر ماست

حضرت عبدالعظیم حسنی و مقام وی همواره مورد توجه شاعران فارسی‌زبان بوده و به همین واسطه شاعران زیادی در خصوص مدح و مرثیه وی شعر سروده‌اند.

شعر/ گر قبر حسن جدّ تو دور از نظر ماست.به گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛حضرت عبدالعظیم حسنیاز نوادگان امام دوم شیعیان بوده و آرامگاه وی در شهر ری واقع شده است. این حضرت به گواه تاریخ چهارم ماه ربیع‌الآخر سال ۱۷۳ هجری قمری در مدینه متولد شده و در پانزدهم شوال سال ۲۵۲ هجری قمری درگذشته است.
شایان ذکر است؛ آنچه در این گزارش می‌خوانید بخشی از اشعار سروده شده در مرثیه حضرت عبدالعظیم حسنی است.

اسمتو می‌برم دلم واشه
روزنه‌ی امیدی پیداشه
باید زیارتت بیاد آقا
هر کی می‌خواد تو کربلا باشه
از روز اول به خدا یار دلم هستی
نوکرمو تنها کس و کار دلم هستی
تموم فخرم اینه زیر سایه‌ی سلطان
همسایه‌ی دیوار به دیوار دلم هستی
کریم بن کریم حبیب بن حبیب
عظیم بن عظیم غریب بن غریب
"ابالقاسم سیّدی یا عبدالعظیم"
***
مهاجر از یار و وطن بودی
مرد به میدون اومدن بودی
من شنیدم که آقاجون خیلی
گریه کن امام حسن بودی
برای ما فقیرا سفره‌ی کرم داری
هنوز به روی شونه کوه رنج و غم داری‌ ای نوه‌ی امام حسن زائر تو می‌گه
خدارو شکر می‌کنم آقاجون حرم داری
کریم بن کریم حبیب بن حبیب
عظیم بن عظیم غریب بن غریب
"ابالقاسم سیّدی یا عبدالعظیم"
***
هرشب تو گذشته با ناله‌
می‌بارید از چشم ترت لاله
روضه‌ی تو روضه‌ی عاشوراست
گریه‌ی تو برای گوداله‌
می‌دیدی انگار توی خون مقتل آقارو
به روی سر نیزه سر حسین زهرا رو
نشد تحمل بکنی یه لحظه هم داغ
بزم شراب و غربت زینب کبرارو
کریم بن کریم حبیب بن حبیب
عظیم بن عظیم غریب بن غریب
"ابالقاسم سیّدی یا عبدالعظیم"


حاج محمد فراهانی


بیا به نوکرت نگاهی کن
که سائل نگاهتم آقا

شکر خدا که اهل این شهرم
تو سایه‌ی پناهتم آقا

اسم منو برا گداییتون
نوشتن از قدیم شب جمعه

برات کربلامونو دادن
به سیدالکریم شب جمعه

(به دامان تو دستم
غلام سلطان شهر ری هستم) ۲

آقام آقام ... آقام آقام ...
آقام آقام ... آقام آقام ...
کربلایی حسین طاهری


کعبه اجلال


تا خطّه‌ی ری بوی تو آمد به مشامش
سرزد به سما بوی خدا از دَرو بامش
آرند ملایک همگان عرض سلامش
تا مذهب خود عرضه کند نزد امامش
بی مهر شما بوی بهشت است حرامش
ری گشت سپهر و تو شدی ماه تمامش
بردند زمین‌ها همه حسرت به مقامش
کز کوثر عرفان تو شیرین شده کامش
لطفی که شمارید در این کوی غلامش
هرکس که سلامی دهد از دور به قبرت
در قدر و شرف بنده همانند تو باید
با طاعت کونین اگر بنده در آید
ایران ز. تجلّای تو شد کعبه اجلال
تا پیکر پاک تو نهان گشت به خاکش
من رشک به آن تشنه برم‌ای یم توحید
«میثم» نه ثنا خوان شما بوده از آغاز
گر قبر حسن جدّ تو دور از نظر ماست
ری یثرب و قبر تو بقیع دگر ماست


غلامرضا سازگار (میثم)


چراغ روشن عشق
فروغ عترت و قرآن توان دید
حریم یک تن از آل پیمبر
مزار حضرت عبد العظیم است
که زوّارش"کَمَن زارَ اَلْحُسَین"است
به دل‌ها این حرم شد پرتوافکن
دَرِ باغی ست از گلزار جنّت‌
نمی‌گردد خزان، هرگز بهارش
ببوس این درگه پر نور و طاهر
بیا جان خود اینجا شستشو کن
اجازت از خدا گیر و رسولش
به اذن یازده معصوم دیگر
بگو بسم الّه و، الله اکبر
به گوش جان او آید ندائی
محبّ آل عصمت کامیاب است
که بی حد است الطاف الهی
به دیوار و در این بیت توحید
بُوَد این بارگاه روح پرور
در اینجا قبر مولایی کریم است
به اولاد حسن، او فخرو زین است
چو اینجا شد چراغ عشق روشن
بُوَد این درگه از ابواب رحمت
که اشک عاشقان، شد جویبارش
تو‌ای زائر به تعظیم شعائر
بیا اینجا به اشک خود وضو کن
بپا خیز و بخوان اذن دخولش
به اذن حیدر و زهرای اطهر
قدم، چون می‌نهی داخل از این در
زند، چون حلقه براین در گدائی
که‌ای سائل دعایت مستجاب است
بخواه از رحمت حق آنچه خواهی
(حسان) اینجا مطاف مومنین است
در گلزار جنّت در زمین است


حبیب چایچیان (حسان)


نجل کریم آل محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلم)‌

ای اهل فیض تشنه‌ی جام ولای تو‌

ای اوفتاده جود و کرامت به پای تو
من کیستم که مدح بگویم برای تو
تنها نه اهل ری همه عالم گدای تو
از آفتاب روی محمّد (ص) نمای تو
بردار سر که در دل ما هست جای تو
علم حدیث درسخن دلربای تو
واجب بود زیارت صحن و سرای تو
بر شاعری سلام که گوید ثنای تو 
بر شهر ری درود که شد نینوای تو
ایران نیازمند بود بر دعای تو
آرند سجده بر حرم با صفای تو 
رو آورد به جانب دارالشّفای تو‌ای نجل مجتبی که دو عالم فدای تو.
چون مرغ جان به جانب دارالولای تو
گردند دور گنبد و گلدسته‌های تو
هر کس به هر طریق شود آشنای تو
بسته به هم حوائج ما و عطای تو
هر صبح و شام خون جگر شد غذای تو
ری هم گریست بر تو و انزوای تو
در خاک تیره رفت چو قدّ رسای تو
در روز رحلت تو و بزم عزای تو
دیگر نشد بریده گلو از قفای تو
خورشید نی نگشت رخ دلربای تو
دیگر نشد حصیر کفن از برای تو
چوب جفا به لعل لب جانفزای تو
«میثم» هماره اشگ فشاند به پای تو‌ ای دامن مدینه ری، کربلای تو
ریحانه امام حسن، سیدالکریم
مدح تو را امام زمان تو گفته است
نجل کریم آل محمّد (ص) تویی تویی
ماه حسن، که نور گرفتند اهلبیت
جسم مطّهر تو و آغوش خاک ری
آیات وحی در نفس روح پرورت
بر اهل ری نه، بر همه عالم وجود
بر زائری درود که گردد به دور تو
بر اهل ری سلام که همسایه تواند
در موج فتنه‌های اجانب خدا گواست
نبود عجب که هر شب و روز اولیای حق
بیمار نا امید ز. درمان، به صد امید
بوی بقیع می‌وزداز خاک تربتت
پرواز می‌کند دل اهل ولا مدام
همچون کبوتران حریمت فرشتگان
با مکتب ائمه اطهار آشناست
تو سیدالکریمی و ما سائل درت
دردا که از جنایت عباّسیان دون
ترک مدینه گفتی و وارد به ری شدی
گرد عزا نشست به رخسار اهل ری
شوّال شد محرّم و ری گشت کربلا
پرواز کرد روح شریفت ز. تن ولی
تشییع گشت پیکر پاکت به احترام
پیچیده شد درون کفن جسم اطهرت
بر خاک سر نهادی و دیگر کسی نزد
تا چشم ابر، باران ریزد به پای گل
غلامرضا سازگار (میثم)
بهشت مجسّم
کسی که راه به باغ تو، چون نسیم گرفته
صراط را زهمین راه مستقیم گرفته
تو از عشیرۀ عشقی تو از قبیلۀ قبله
که عطر، مرقدت جنة النّعیم گرفته
گدای کوی تو امروزه نیستم من و دانی
سرم به خاک درت اُنس از قدیم گرفته
همیشه سفرۀ دل باز کرده ام به حضورت
که فیض باز شدن، غنچه از نسیم گرفته
برین بهشت مجسّم قسم که زائر قبرت
به کف برات نجات خود از جحیم گرفته
همیشه عبد، حقیر است در برابر معبود
به جز تو کی سِمت عبد با عظیم گرفته؟
مَلک غبار زِ قبر تو تا نرُفته نرفته
در این مُقام، فلک خویش را مقیم گرفته
چگونه چشم کرم زین حرم نداشته باشم
که هر کبوتر تو ذکر یا کریم گرفته
کسی که زائر تو شد، حسین را شده زائر
که رنگ و بو حرم تو از آن حریم گرفته
علی انسانی 
صفای دل عاشقان
حریم تو بوی خدا می‌دهد
شمیم خوش ربّنا می‌دهد
رواق تو رونق فزای بهشت
ضریح تو دل را جلا می‌دهد
نسیمی که از کوی تو می‌وزد
دل عاشقان را صفا می‌دهد
هر آن کو، که شد زائر کوی تو
دلش بوی مهر و وفا می‌دهد
حدیثی دل انگیزم آمد بیاد
پیامی که آن مقتدا می‌دهد
که «مَن زارَ عَبدالعَظیم بِرِِی»
که «مَن زارَ کَرب و بَلا» می‌دهد
تو آن سرو بالا بلندی که عشق
بدستت گُل «هَل اَتی» می‌دهد
تو از نسل پاکان و پاکی تو راست
و حق نور تقوا تو را می‌دهد
محیط کریمانه ات سبز باد
که گنج سعادت به ما می‌دهد
جگر گوشه‌ی سبط پاک رسول
که بوی خوش مجتبی می‌دهد
کلید در گنج عزّت، خدای
به حکمت بدست شما می‌دهد
سراج منیری و نور امید
نگاهت به عالم ضیا می‌دهد
هر آن کس که مهر تو دارد به دل
کجا دل به راه خطا می‌دهد
عبّاس براتی پور
در رثای حضرت عبدالعظیم علیه السّلام
غریب ملک ری
چشم ما، چون چشم زمزم از فراقت اشکبار
او غریب شهر یثرب، تو غریب این دیار
داشتی از کینه‌های خصم بر چهره غبار
تیره بُد هَمواره از ظلم عدویت روزگار
گوهر اشک ملائک می‌شود اینجا نثار
حنجر دلدادگانت ناله دارد – زار زار
قطره قطره اشک ما شد لاله‌های داغدار
جان هستی از غم جانسوز تو اندوهبار
جان زِ ماتم در جنون، یعنی که گشته بی قرار
ماه شد گلبرگ خون و مهر شد گلگون عذار
قلب ما، چون قلب هستی در عزایت سوگوار‌ ای چو جدّت مجتبی دیده جفا از دشمنان
در طریق پیروی از اهل بیت مصطفی‌ ای مطیع امر حق یا حضرت عبدالعظیم
نی زِ چشم عاشقان تنها بریزد اشک غم
سینه‌ی دلبستگانت شعله دارد – آه آه
در عزای جانگدازت‌ای غریب ملک ری
قلب عالم از شرار داغ تو اندوهگین
دل زِ غم لبریز خون، یعنی که گشته بی شکیب
بس که ازچشمان"یاسر"ریخت خوناب جگر
محمود تاری (یاسر)

دنیا مثال حمزه علمدار دیده؟ نه
پیغمبری شبیه تو غمخواردیده؟ نه
کوه احد زخویش قویتر ندیده بود
مانند تو امیرِ قلندر ندیده بود
وقتی که تو مدافع آزادگی شدی
روحِ شکوهِ مردی و مردانگی شدی
پس راستی برای پیمبر سپر شدی
روزی که‌ای به شیعه جگر! بی جگر شدی
مُثلِه شدن نصیب کسی میشود که او
سرتا به پا مطیعِ رسول است مو به مو
تو عاشق تمام عیار پیمبری
بی وقفه تحت پوشش فرمان حیدری
یک ذره هم ارادتِ اعدا نداشتی
بالاتر از اراده‌ی مولا نداشتی
آری تو عبد صالح درگاه ایزدی
تنها به نام فاطمه شمشیر می‌زدی
در صحنه‌ی نبرد، علیِّ مجسمی
شیرخدا و شیر رسول مکرّمی
از بس که پاره پاره شد از تیغ تو ستم
شد پاره پاره پیکرت‌ای صاحبِ علم‌ ای آنکه طعم نیزه و خنجر کشیده‌ای
آیا تنِ امام به گودال دیده‌ای
حمزه! امامِ بی کفن آیا شنیده‌ای
یا طعم نیزه را به دهانت چشیده‌ای
آیا شده عدوی تو رَزّازی اَت کنند
یا، چون سری بهانۀ یک بازی اَت کنند
آیا شده به نیزه شوی قاریِ سپاه
یاکه کنی ز. نیزه عَلَم داریِ سپاه
آیا شده عمود به فرقت فرو رود
یا جای آب، دشنه به حلقت فرو رود
حمزه! هنوز قوم جگرخوار، جانی اند.
اما قسم به خون تو این قوم، فانی اند

محمود ژولیده‌ای به شهر ری مزارت رشک جنات النعیم
آیت عظمای حق نجل الحسن عبدالعظیم
آفتاب فاطمه چشم و چراغ اهل بیت
منشأ فضل و کرامت صاحب لطف عمیم
هم شریف ابن شریف ابن شریف ابن شریف
هم کریم ابن کریم ابن کریم ابن کریم
قبلۀ دل کعبۀ اهل ولایی نی عجب
گر زند بیت الحرامت بوسه بر خاک حریم
در پی احیای دل کار مسیحا می‌کند
بامدادی گر وزد از تربت پاکت نسیم
زائر قبر تو یعنی زائر قبر حسین
خادم کوی تو یعنی خادم حجر و حطیم
شهر ری تا متکی بر آستان قدس تو است
تا قیامت نیستش از فتنۀ بیگانه بیم
نی عجب گر سائل درگاهت از احسان کند
دامن طفل یتیمی را پر از در یتیم
چارمین نجل کریم اهل بیتی میتوان
هشت جنت را ببخشایی به شیطان رجیم
طلعت نورانیت مرآت الله الصمد
طاق ابروی تو بسم الله رحمان الرحیم
مظهر توحیدی و در بیت دل داری مقام
آفتاب عرشی و در شهر ری گشتی مقیم
شاهراه زائرت "انا هدیناه السبیل"
چل چراغ تربتت شمع صراط المستقیم
بر مشام جان دهد در هر نفس عطر حسین
هر کجا آرد نسیم از تربت پاکت شمیم
اینکه من امروز می‌گردم به دور تربتت
مرغ جانم زائر کوی تو بوده از قدیم
دست من گر کوته است از مرقد پاک حسین
یافتم از تربتت اینجا همان فوز عظیم
هر که در این سرزمین بر خاک تو صورت نهاد
در ثواب زائران کربلا گردد سهیم
خورده از اول دل «میثم» گره بر مرقدت
وصل اجداد تو خواهد از خداوند کریم

غلامرضا سازگار


انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 19 تیر 1396  | 01:24 ق.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر/ لذت اشک مناجات ، سحر مشهود است

در عرف و ادبیات دینی ما، اغلب مناجات در مورد نجوا و سخنان انسان با خدا به کار می رود

بسته شعر/  لذت اشک مناجات ، سحر مشهود استبه گزارشحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ در  عرف و ادبیات دینی ما، اغلب مناجات در مورد نجوا و سخنان انسان با خدا به کار می رود و شرایط روحی خاص و شرایط بیرونی ایجاب می کنند که انسان آهسته با خداوند سخن گوید. مثلاً وقتی انسان می خواهد در پیشگاه خداوند به گناهان خود اعتراف کند، چون مایل نیست دیگران از گناهان و عیوب او باخبر شوند، آهسته در پیشگاه خداوند به گناهانش اعتراف می کند و به هیچ‌ وجه با داد و فریاد گناهش را برنمی شمارد تا دیگران از آن ها مطلع گردد.  

 

در مقابل مناجات، «ندا» به صدایی گفته می شود که بلند و فریادگونه است که انسان از راه دور کسی را صدا می زند و یا از راه نزدیک، ولی نه به قصد رساندن صدا به طرف مقابل، بلکه با انگیزه ای دیگر، مانند آرام شدن و تخلیه روانی صدای خود را بلند می کند. بر این اساس، وقتی انسان خدا را ندا می دهد و با صدای بلند و فریادگونه او را می خواند که گرفتاری ها و سختی‌ ها او را در کمند خود گرفته اند و او برای رهایی از گرفتاری ها و سختی ها و با ناراحتی خداوند را به فریادرسی خود فرا می خواند.

 

در برابر این دو واژه، «دعا» دارای مفهوم عام و معنایی گسترده است و به خواستن با هر زبانی و با هر کیفیتی، خواه از راه دور باشد یا نزدیک و خواه بلند باشد و خواه آهسته، دعا اطلاق می گردد. در آغاز مناجات شعبانیه هر سه واژه «دعا»، «ندا» و «مناجات» به کار رفته است و معصوم علیه السلام می فرماید: وَاسمَع دُعائِی اذَا دَعَوتُک وَاسمَع نِدائی اذَا نَادَیتُک وَاَقبِل عَلَیَّ اذا نَاجَیتُک؛(6) « و بشنو دعایم را آن گاه که تو را می خوانم و بشنو ندایم را آن گاه که تو را ندا می کنم و رو به من آور آن گاه که با تو مناجات می کنم».

 

 شاعر : حاج قاسم نعمتی

 

 لذت اشک مناجات ، سحر مشهود است
حال آشفته دل از دیده ی تر مشهود است

منتی نه زکرم دست زمین خورده بگیر
همه جا سایه لطف تو به سر مشهود است

راه خود را سحری جانب ما مایل کن
دست خالی گدا وقت گذر مشهود است

حال و روز من هجران زده دیدن دارد
حال دلسوخته از آه جگر مشهود است

*قربونت برم اجازه میدی اسمت ببرم ... *

هنر آن نیست نسوزی به میان آتش
بین خاکستر پروانه هنر مشهود است

هرکه فانی نشود جام بقایش ندهند
مردی مرد به هنگام خطر مشهود است

من و تنهایی در قبر خودم میدانم

*اون ساعتی که منو تو قبر میزارن ... اونایی که عاشق منم هستن
 خودشون میان نگاه میکنن ، کاری ازشون بر نمیاد ... *

من و تنهایی در قبر خودم میدانم
اوج بیچارگیم وقت سفر مشهود است

تن بی جان مرا گریه کنان بردارید
تربت کرببلا در کفنم بگذارید ....

السلام ای شه لب تشنهء بی سر ، ارباب
می رسد از حرمت نالهء مادر ، ارباب

گیسویش را به روی حنجر تو ریخته است
می گذارد لب خود را روی حنجر ، ارباب

خاطراتی ز تو و بوسه ء زینب دارد
میکند یاد گرفتاری خواهر ، ارباب

خواهرت را ته گودال کنار تو زدند
خاک گودال نشسته روی معجر ، ارباب

مثل او با کتک از یار جدایش کردند
جای پا مانده به روی همه پیکر ، ارباب
 

 شاعر : روح الله پیدای

 

 گره افتادهِ به کارم نگرانم ، آقا ...
ذکر استغفار دارم بر زبانم ، آقا

خورده‌ام من به در بسته به هرجا رفتم
تو بیا و بده یک راه نشانم آقا ...

خاطر آزرده شدی از بدیِ اعمالم
با گناه اُنس گرفته تنُ و جانم آقا

غافل از لطفُ عطایت شده‌ام شرمندَ‌م
همۀ عمر تو دادی آب و نانم آقا

دل بریدم ز همه آمده‌ام با گریه
تا همیشه در کنار تو بمانم آقا

گرد و خاکی زِمعاصی به تن من مانده
لطفِ خود شامل من کن بتکانم آقا


خوشبحال همۀ سینه‌زنان ارباب
خاکِ پایِ همۀ سینه‌زنانم آقا

خبر از حال و هوایِ دل زارم داری ؟؟
ببرم کرببلا تا که جوانم آقا ......

 

شاعر : حسن کردی
 توبه ام توبه نشد هر چه که همت کردم
من به ستاری تو سخت جسارت کردم


هر چه تو دوست شدی با من الوده ولی
بی حیاتر شده با نفس رفاقت کردم


رمضان است و دل از خواب نکندم افسوس
مثل هر سال من از لطف تو غفلت کردم

من از این فلسفه روزه از این فیض عظیم
به همین تشنگی ساده قناعت کردم


روزه هم چشم مرا باز نکرده،نکند
عادتم بود اگر هرچه عبادت کردم


هر چه هستم سر دیوانگی ام میمانم
روزه ام را فقط افطار به تربت کردم


خواستم از عطش روزه بگویم اما
از لب تشنه اش احساس خجالت کردم


روزه ام روضه شد و روضه مرا میکشدم
یاد ان تشنه لب کرببلا میکشدم

 

 شاعر : وحید محمدی

 

 آورده ای دوباره بدهکارمان کنی
فکری به حال غم زده و زارمان کنی

اینجور که دوباره به ما راه می دهی
اصلا بعید نیست طلبکارمان کنی

با اینکه ما به دست تو پرونده داشتیم
یک دم نخواستی تو خدا، خارمان کنی

تو مهربان ترینی و اصلا نمی شود
با آتشِ جهنمت، آزارمان کنی

ما را زمین زده است گناهان بی شمار
باید که فکرِ این دل بیمارمان کنی

من آمدم دوباره رفیقت شوم خدا
لطفی اگر کنی تو و بیدارمان کنی

این چشم ها که بوی شهادت نمی دهد
تا با شهید کرببلا یارمان کنی

با گریه های فاطمه ات گریه می کنیم
تا روضه خوان روضه دیوارمان کنی

آتش گرفته ایم در این اضطراب تا
پهلو شکسته از تب مسمارمان کنی

 

 شاعر : سیروس بداغی

 

 خداوندا اجابت کن دعا از لعلِ یاران را
به مولامان مدد فرما بلا جویانِ دوران را

به فضلت دم به دم یا رب سراسر انقلابی کن
چه این طُلّاب را در قم چه باقی در خراسان را

تمنا می کنم یا رب چو آقامان صلابت ده 
برادرهای افغانی سلحشورانِ لبنان را

قسم بر راهِ آزادی قسم بر خون ثارالله
بگیر از ماهر آن خواهی نگیری طعمِ ایمان را

برو ای شیخِ بی تقوا بمیر از دردِ بی دینی
در این دنیا اگر دیدی دمی لبخند شیطان را

 

 شاعر : رضا باقریان

 

 من مانده ام با کوله باری از گناهم
در ورطه ی عصیانم و گم کرده راهم

این بار هم شرمنده از روی تو هستم
آقا غلط کردم دوباره عذرخواهم

من خود به خود آتش گرفتم از خجالت
دیگر به روی من میاور اشتباهم

نفسم مرا از درگه تو دور کرده
حتی نمانده لذتی در اشک و آهم

شیطان نشسته در کمینم یاالهی
من بی کس و کارم بده امشب پناهم

ترسیدم از اینکه ملائک هم ببینند
مخفی نمودم روی از عصیان سیاهم

جان همان بانو که دستش را شکستند
لطفی کن و یک لحظه ای بنما نگاهم

شاعر : امیر عظیمی

 

خدایا من گنهکارم، خودت گفتی که می بخشی
خودت گفتی که غفارم، خودت گفتی که می بخشی

خدا، بازار خوبانت از آن سمت است من اینجا
بساط معصیت دارم، خودت گفتی که می بخشی

مرا از مسجدت زاهد، مرا از میکده ساقی
برون کردند آواره ام، خودت گفتی که می بخشی

در این عالم که دزد دین لباس دوست پوشیده
کسی را جز خودت دارم؟! خودت گفتی که می بخشی

گنه کردم، غلط کردم! خطا کردم، نفهمیدم!
نده این قدر آزارم، خودت گفتی که می بخشی

دو راهی بهشت و دوزخ سمت صراط و قبر
به دست توست افسارم، خودت گفتی که می بخشی

خدا در ترکشم یک تیر ماند، آن هم حسین توست
حسین را دوست می دارم، خودت گفتی که می بخشی

دعای فاطمه روز جزا با دست عباس است
به دستان علمدارم، خودت گفتی که می بخشی
 

 

 

 

 انتهای پیام/


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 28 خرداد 1396  | 05:01 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر شب بیست و سوم ماه رمضان

شاعران درباره حضرت علی (ع) شعرهای زیادی سروده اند.

بسته شعر / سکوت می وزد و باد ها پریشانندبه گزارشحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ شاعران درباره حضرت علی (ع) شعرهای زیادی سروده اند. آنها در برخی از اشعارشان به موضوع شهادت این امام بزرگوار می پردازند. از جمله این اشعار، آثار ذیل است:

رحمان نوازنی:

سکوت می وزد و باد ها پریشانند
و در به در همه در کوچه های بارانند

شب است و تشنگی نخل ها نمی خوابند
یتیم های خدا هم گرسنه ی نانند

قنوت نافله ها هم ز درد می سوزند
به یاد مسجد و محراب نوحه می خوانند

هزار آدم آواره ی پشیمان گرد
دوباره منتظر سوره های انسانند

تمام کوفه پر از ردّ اشک های علیست
و چاه ها که پر از ناله های پنهانند

شکست فرق نماز خدا به شمشیری
به من نگو که دگر کوفیان مسلمانند!

هنوز خون سرش روی فرق محراب است
و جمع قبله نشینان هنوز گریانند

هنوز کوفه و شهر مدینه می گریند
و بین یک در و دیوار روضه میخوانند

علیرضا خاکساری:

دیشب فلک دیدی چه خاکی بر سرم کرد
یک بار دیگر رخت ماتم در برم کرد

دیشب که اشهد گفتنت ذکر لبت بود
امن یجیب ورد لبان زینبت بود

دیشب ملائک هم گریبان می دریدند
فزت و رب الکعبه ات را می شنیدند

بر دوش من بگذار بار محنتت را
دیدم به چشم خود تمام غربتت را

هر شب سراغ چاه رفتی گریه کردی
یا بین کوچه راه رفتی گریه کردی

میدانم از هجران مادر پیر گشتی
اما مگر از زندگانی سیر گشتی؟

فکری به حال کاسه های شیر کردی ؟
فکری به حال کوفه ی دلگیر کردی؟

بابا مرو مانوس غم ها میشوم من
با رفتنت تنهای تنها میشوم من

رحمی کن آخر بر یتیمان پریشان
جان حسن قدری تحمل کن پدرجان

بادختر خود کمتر از این سربه سر کن
از رفتنت بابا بیا صرف نظر کن

با این وصیت ها نده دیگر عذابم
جان حسین دیگر نکن خانه خرابم

ام المصائب هستم و ام البکایم
تو هم شبیه مادرم گفتی برایم

بر روی چشم هستم هوادار حسینت
هستم همیشه مونس و یار حسینت

بابا خیالت جمع هستم تکیه گاهش
هستم شریک درد و داغ و سوز و آهش

دیگر نگو از خاطرات همسر خود
از خلعت و بقچه نگو با دختر خود

بس کن پدرجان چون دگر طاقت ندارم
باشد-کفن در زیر پایت می گذارم

حرف از کفن گفتی و دلشوره گرفتم
از پیرهن گفتی و دلشوره گرفتم

گفتی حسین و کربلا ای داد بی داد
گفتی حسین و بوریا ای داد بی داد

بابا حسین من کفن دارد ندارد
حتی کفن نه پیرهن دارد ندارد

موسی علیمرادی

در شب بهت چشم عرش خدا
صبرم تمام شد کفنم را بیاورید

رخت رهایی از بدنم را بیاورید
روحم میان این قفس تنگ خسته است

ازعرش نور پیرهنم را بیاورید
هر جا که هست فاطمه آنجاست خانه ام

من را برید یا وطنم رابیاورید
با یاد چادرش نفسم تنگ می شود

آن یاردگاری کهنم را بیاورید
دنیا جهنمی شد از آتش فراق

تابوت من، بهشت تنم را بیاورید
باید حسین را به علمدار بسپرم

عباس کاشف محنم را بیاورید

جواد حیدری

نیست مادر تا ببیند اشکهای جاری ام
نیست تا اینکه دهد آن مهربان دلداری ام

می رود از حال و خواب از چشمهایم می رود
خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام

روزگاری مادر و حالا پدر شد رفتنی
غم همیشه با من است و می کند غمخواری ام

میهمان خانه ام را کوفه از دستم گرفت
تا ابد شرمنده ام کرده است مهمانداری ام

من بدم می آید از این کوچه های چشم تنگ
سخت باشد در چنین وضعی امانت داری ام

بعد تو کوفه به من بی احترامی می کند
نیست یک محرم نماید در غریبی یاری ام

بیست سالِ بعد هم باشد سرم را بشکنم
تا بیاید باز بوی تو زخون جاری ام

دختر تو باشم و بی پرده باشد محملم
تو بگو آیا سزاوار چنین آزاری ام

خطبه می خوانم ولی با غیرت لحن شما
آن زمانی که بیایم پابه پای قاری ام

گر ابالفضلت برم باشد خیالم راحت است
کوفه می داند که ناموس چنین سرداری ام

من خودم معجر رسان دختران حیدرم
کور خواهد شد نخواهد دید دشمن، خواری ام

محسن عرب خالقی 

این چشم ها به راه تو بیدارمانده است
چشم انتظارت ازدم افطارمانده است

برخیز و کوله بارمحبت به دوش گیر
سرهای بی نوازش بسیارمانده است

با توچه کرده ضربه آن تیغ زهردار
مانندفاطمه تنت ازکارمانده است

آنقدر زخم ضربه دشمن عمیق هست
زینب برای بستن آن زار مانده است

آرام ترنفس بکش آرام تربگو
چندین نفس به لحظه دیدارمانده است

ازآن زمان که شاخه یاست شکسته شد
چشمت هنوزبر در و دیوار مانده است

سی سال رفته است ولی جای آن طناب
بر روی دست و گردنت انگارمانده است

می دانی ای شکسته سرآل هاشمی
تاریخ زنده درپی تکرارمانده است

ازبغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست
باقی آن برای علمدارمانده است


انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396  | 07:10 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر/ زخمی ام، التیام می خواهم

شاعران دریاره شب قدر و ضربت خوردن حضرت علی (ع) شعر سرودند.

بسته شعر / زخمی ام التیام می خواهمبه گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ شاعران کشورمان همواره در موضوعات مختلف به سرودن شعر پرداخته اند.یکی از این موضوعات شب های قدر و ضربت خوردن حضرت علی (ع) در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است.در اینجا به برخی از این اشعار اشاره می کنیم: 

محمد حسین رحیمیان

دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد
وقتی تو را بابای من دنیا ندارد

رفتی یتیم بی قرار شهر کوفه
حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد

رفتی برای زینب تو خستگی ماند
دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد

خونت نوشته گوشه محراب مسجد
این کوه طور عاشقی موسی ندارد

دنیا پدر جان تا خود روز قیامت
مانند تو گریه کن زهرا ندارد

رفتی و از این شهر بردی مهربانی
کوفه برای ماندن ما جا ندارد

رفتی خیال دشمن تو گشت راحت
در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد

فکری به حال روزگار دخترت کند
در روزهایی که حرم سقا ندارد 

سید حمید رضا برقعی

زخمی ام التیام می خواهم
التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی
من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن
جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم
من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت
طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم
از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق
گفت لایمکن الفرار از عشق

وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب
لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود
باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب (س)
پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد
در و دیوار مهربان شده بود

شوق دیدار حضرت زهرا
در نگاه علی عیان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو
زخم ،مهمان استخوان شده بود

سایه ای شوم پشت هر دیوار
در کمین علی نهان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت
فرق خورشید خون فشان شده بود

در نجف سینه بیقرار از عشق
گفت "لا یمکن الفرار" از عشق 

رضا رسول زاده

ديشب كه ميهمان به سرايم قدم گذاشت
از سفره غير نان و نمك هيچ بر نداشت

از خانه ام كه رفت دلم تاب و تب گرفت
مي رفت و همچو اين دل من ماه شب گرفت

گفتم بيا تو اين سحري را بمان مرو
سوزانده است قلب مرا اين اذان مرو

جانسوز تو نگاه بر اين آسمان مكن
خاك عزا بيا و سر خاندان مكن

مي رفت و گفت موعد ديدار آمده
وقت زيارت رخ دلدار آمده

مي رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه
مي برد با خودش دل پر خون ما همه

خالي ست جاي فاطمه تا ديده تر كند
يا ناله اي كشد همه را خون جگر كند

خالي ست جاي فاطمه يار پدر شود
در كوچه هاي كوفه برايش سپر شود

آتش دگر به شهپر روح الامين نشست
فرق علي شكافت و روي زمين نشست

محراب مسجد است چنين پر شكوفه است
امشب سياه پوش علي شهر كوفه است

اي خاك بر سرم سر بابا شكسته است
انگار باز پهلوي زهرا شكسته است

انگار تازه گشته مرا داغ مادرم
افتاده ياد كوچه دوباره برادرم

انگار تازه روضه ي شهر مدينه شد
روي پدر خضاب از آن خون سينه شد

حسن لطفی:

آن که امشب در تب وصل خداست
سفره دار مردمان بی نواست

آن که گوید راز دل را با زمین
نیست مردی جز امیر المومنین

پُر شده گوشِ تمامی فلک
از صدای لطمه ی خیلِ مَلک

مرد می آید به سوی سجده گاه
ماه می گوید که بر بندید راه

در میان کوچه، بالِ جبرئیل
بسته راه رفتنِ پیرِ دلیر

کی خدای بیت! راه بیت گیر
دست ما بر دامن پاکت امیر

عالمی را غرقه در ماتم نکن
سایه ات را از سرِ ما کم نکن

یا به تنهایی مرو مولای من
یا کسی بفرست دنبال حسن

دستِ هستی شد گره بر دامنش
بادها بستند راهِ رفتنش

نوح آمد با تمام انبیا
مرتضی در ازدحام انبیا

هر یک از خیل رسل تا می رسید
آستینش یا عبایش می کشید

کی خدای بیت! راه بیت گیر
دست ما بر دامنِ پاکت امیر

ماه، پیش پاش صد چاک افتاد
عشق، پاره پاره بر خاک افتاد

می روی از عشق هم دل می بری
باید از نعش من اول بگذری

کاش از مشرق نیاید آفتاب
تا نبیند کس، غروب بوتراب

تا عبایِ خویش را بالا گرفت
دامنش از دامنِ دریا گرفت

در میان کوچه، کوچه باز شد
نوحه خوانیِ فلک آغاز شد

خوش خرامان، خوش قدم، خاموش رفت
هر کسی در پیش پاش، از هوش رفت

آن که راه خویش را وا می کند
زیر لب آرام نجوا می کند

کی دلِ غمدیده ام، آرام گیر
ساعتی دیگر زبان در کام گیر

تا که چشم خویش را بر هم زنی
تا لقاء الله همراه منی

صبر جایز نیست، وقت رفتن است
خسته ام دیگر، زمان خفتن است

زندگی بی یار طولانی شده
آسمان سینه، طوفانی شده

دود بود و دود بود و دود بود
گل میانِ آتش نمرود بود 

سعید بیابانکی

اي سجود باشكوه و اي نماز بي‌نظير
اي ركوع سربلند و اي قيام سر به زير

در هجوم بغض‌ها اي صبور استوار
در ميان تيرها اي شكست‌ناپذير

شرع را تو رهنما عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه مرگ را تو دستگير

فرش آستانه‌ات بوريايي از كرم
تخت پادشاهي‌ات دستبافي از حصير

كاش قدر سال بود آن شب سياه و تلخ
آسمان تو غافلي زان طلوع ناگزير

بعد از او نه من نه عشق از تو خواهم اي فلك
يا ببندي‌ام به سنگ يا بدوزي‌ام به تير

دست بي‌وضو مزن بر ستيغ آفتاب
آي تيغ بي‌حيا شرم كن وضو بگير

لَختي اي پدر درنگ پشت در نشسته‌اند
رشته‌هاي سرد اشك، كاسه‌هاي گرم شير

سید محمد جواد شرافت: 

تیغی فرود آمد و فرقت شكست آه
فرقت شكست و موی تو در خون نشست آه

خون قطره قطره از تب پیشانی ات گذشت
چشم تو را در آن سحر تیره بست آه

دوران ناب ساغر عمرت به سر رسید
دیگر خمار مرگ شد آن چشم مست آه

زخم سرت عمیق شد اما تو را نكشت
آری تو را كه طاقت این درد هست، آه

از آن دمی كه ماه تو در خاك و خون نشست
در بین كوچه آینه ی تو شكست آه

زخم دل تو سر زد و جان تو را گرفت
زخمی كه بر نداشت دمی از تو دست آه

حالا دوباره همدم زهرای خود شدی
دیگر بس است ناله و دیگر بس است آه 

محمد سهرابی:

دل که عاشق شود شرر دارد
آتش از حال ما خبر دارد

عاشقی قصه ای است دیرینه
که دو صد لیکن و اگر دارد

هر که مست است مثل انگور است
چون که او هم لباس تر دارد

ما که رندیم و باده نوش چه غم
گر کسی جا نماز بردارد

آن که حال مرا نمی داند
چه نصیب از دل و جگر دارد

نکشم پا ز آستانه دوست
سائلش ز آن که تاج سر دارد

لب من در ترّنم یادش
ذکر او هر شب و سحر دارد

عَجَز الواصفون عَن صفتک
ما عَرفناک حقّ معرفتک

السلام ای حقیقت ایمان
ای رسول زمین امام زمان

یا علی ای حدوث را ممکن
یا علی ای وقوع را امکان

با تو هر لحظه می شود صادر
بر خلایق ز مهدی ات فرمان

لب لعل تو چشمه احیا
چشم پاک تو چشمه حیوان

موی تو لیلة المبیت من است
کاش جای دلم شوم قربان

تویی آن شیر کز دم تیغت
دشمن و دوست می شود نهان

دشمن از ترس می رود به خفا
دوست بهر نظر شود پنهان

جای باران سر از هوا ریزد
ذو الفقارت اگر دهد جولان

شیعیان را به جای خون باشد
حبّ زوج بتول در شریان

ما همه در صفیم بذلی کن
که قبول خدا شود قربان

ماه میلاد توست ماه رجب
گاه میعاد توست در رمضان

پای بوس تو ماه ذی القعده
دست بوست محرّم و شعبان

می سزد گر محبّ تو ز شعف
دف به کف در نجف کند طغیان

هم? انبیا به وسع وجود
چیده اند از درخت تو ایمان

مصطفی نیز در میان همه
شرح داماد کرده در قرآن

ای که در یک شب از کرامت خویش
در چهل خانه بوده ای مهمان

جای دارد که از نزول شما
هر پدر صد پسر کند قربان

سخت گیری مکن به سائل خویش
رد مکن این شکسته را آسان

هست روز جزا و وقت حساب
حبّ تو در صحیفه ام عنوان

بی تو جنت جهیم پر آتش
با تو دوزخ بهشت بی پایان

ای که از کعبه گشته ای ظاهر
شد در این کار نکته ای پنهان

ضلع تسبیح را شکستی تو
ز آن که تسبیح بر تو شد تبیان

بطن سبحان ربّی الاعلی
هست تقدیس زاده عمران

می کشم نعره از جگر شب و روز
تا نصیم شود ز حق غفران

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حقّ معرفتک

یا علی ای امیر هر میقات
یا علی ای ظهیر فُلک نجات

این محال است که شوی موصوف
ز آن که تو برتری ز حدّ صفات

در مثل رشحه غمت دجله
در بزرگی ترنّم تو فرات

دوستانت کلیددار بهشت
عاشقان تو رشته دار حیات

جای دارد که منکران تو را
جا ببخشند در جهان ممات

ای کریم مدینه و مکّه
ای جوان مرد کوفه در خیرات

یک ابوذر کفایت است که ما
بر کرامات تو کنیم اثبات

ای که دادی به دست سلمانت
جلوه طور را به پیر برات

مالک اشتر تو را باید
خواند مجموعه همه ملکات

کوی آشفتگان تو مشعر
صف دلدادگان تو عرفات

همه مردم تو را به حکم بنون
جمله زن ها تو را به حکم بنات

هر یکی از نوادگان تو را
می توان خواند حاکم عرصات

همسر توست شیشه ای نازک
خاندان تو در مثل مشکات

تویی آن روزه دار تابستان
در زمستان تویی امیر صلات

در تصرف به ما ز ما اولی
صاحب مال ما ز خمس و زکات

بر تو از ما ز خالق تو درود
بر تو از ما ز فاطمه صلوات

گر درختان قلم شوند همه
آب ها گر همه شوند دوات

می سزد گر نویسم این جمله
تا قیامت به قامت صفحات

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

یا علی ای سرادق توحید
ای امیر فرشته در تجرید

یکی از طائفان تو افلاک
یکی از حائران تو خورشید

ما که مُردیم از جدایی تو
پس مکن این فراق را تمدید

یا علی ای قدیم تر ز قدیم
یا علی ای جدید تر ز جدید

تویی آن آفتاب لم یزلی
که به خود از وجود خود تابید

غیر تو هیج کس وجود نداشت
چشم تو وا شد و علی را دید

نخل ها را به آب دیده بند
تا که از غصه رو کنند به عید

خانه جان من ز بت پر شد
ای تبردار فتح کعبه رسید

با تو هر کس که در جدل افتاد
گردن خود نهاد زیر حدید

از پدر می رسد پسر را فیض
از تو دارد حسین نام شهید

می رسد از محیط بر گوشم
که همه گفته اند بی تردید

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

جگر اهل درد خرّم باد
دل اهل مراد بی غم باد

ماه فضل است و عارفان جمع اند
تا ابد جمعتان منظم باد

فخر حوّا از کعبه بیرون شد
باز روشن دو چشم آدم باد

پدر کعبه کعبه را بشکافت
پر بکا دیدگان زمزم باد

هر کجا طفل شیر خواری هست
آب خوردن بر او مقدم باد

کربلا خشک شد بهر حسین
چشم اهلش همیشه پر نم باد

قهر کرده فرات از اصغر
دست عباس سوی پرچم باد

روی دست پدر پسر جان داد
همه ماه ها محرّم باد

عجز الواصفون عن صفتک
ما عرفناک حق معرفتک

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396  | 06:31 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر / از تو ممنون که چنین راه نشانم دادی

هرگاه منظومه ای سروده می شد در ابتدای آن مناجات با خداوند و ذکر ربوبیت پروردگار می امد.

بسته شعر / از  تو  ممنون که چنین راه نشانم دادیبه گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ مناجات و راز و نیاز با خداوند همواره با انسان همراه بوده است. گاه این مناجات ها بر زبان جاری می شدند و گاه بر صفحه نقش می بستند و شاعران و نویسندگان در اثار خود به این مسئله توجه می کردند. هرگاه منظومه ای سروده می شد در ابتدای آن مناجات با خداوند و ذکر ربوبیت پروردگار می امد. هیچ کتابی به رشته تحریر درنمی آمد مگر آنکه یاد خداوند بر صفحه های آغازین آن نقش می بست و همواره شاید نعت و ستایش خداوند و پیامبر اکرم در ادب درخشان فارسی بوده ایم. در این مقال به ذکر اشعاری می پردازیم که در آن شاعر با خداوند مناجات کرده است:

 

شاعر:روح الله دانش

 

از  تو  ممنون که چنین راه نشانم دادی

هدیه از جنس خودت در رمضانم دادی

 

داشتم غرق به گرداب گنه می گشتم

حال در ماه خودت خط امانم دادی

 

در مسیر گنه و معصیت افتاده منم

باز  هم با کرمت مژده به جانم دادی

 

شدم آلوده ی دنیای گنه تا اینکه

تو ز احسان خودت جا و مکانم دادی

 

روزه با اذن تو از عشق خودت میگیرم

شاکر هستم که مرا باز توانم دادی

 

لحضه های سحری یا که دم افطاری

تو چه احساس خوشی وقت اذانم دادی

 

از تو ممنون که مرا در نظرت آوردی

وقت افطار کمی خرده ی نانم دادی

 

کربلایی شدنم فوق بهشتی شدن است

لطف کردی که چنین شوق جنانم دادی

 

حسین ایمانی

 

چشمهایی که شده ابرِ بهار

می شود خرج دعا یا ستار

 

تو خطا پوشی وُ من سرتاپا...

جرم وُ عصیان وُ خطا یاستار

 

راه بدها به حـرم وا کردی

من کـجا وُ تو کـجا؟! یاستار

 

نامه ام پر شده از این کلمات

غیـبت وُ کـِذب وُ ریا یاستار

 

روسیـاهم من وُ تنـها کارم

روضه ی کـربُ وبلا یاستار

 

دختری گفت چرا؟! رویِ طبق

شده پوشـیده خدا یا ستار

 

بویِ بابایِ غـریـبم آمد

فاش کن راز مرا یاستار

 

عمّه روپوش طَبَق را برداشت

روضه شد یا اَبَتا...یا ستار

 

لب وُ دندانُ و سرُ و روی پدر

غرقِ خون است چرا؟!یاستار

 

رویِ لبها اثر کَعب نی است

دست و پا مانده کجا؟!یا ستار

 

پیشِ پایِ طَبق افتاد از پا

نُدبه شد نغمه یِ ما یا ستار

 

حسن کردی

 

رسیدم مرا غرق احسان کنی

جهان مرا نور باران کنی

 

مرا در خیابان تنهایی ام

پریشان تر از هر پریشان کنی

 

الهی و ربی و یا سیدی

لبم را به نامت غزل خوان کنی

 

ستاره ستاره به هر قطره اشک

شب صورتم را چراغان کنی

 

دل رو به ویرانی ام را خدا

دوباره در این ماه بنیان کنی

 

مرا در نسیم سحرهای نور

به عطر مناجات مهمان کنی

 

الهی اعوذ به وجه الکریم

منم بنده عاصیت یا رحیم

 

به مهمانیت بی نوا امدم

پریشان و بی دست و پا امدم

 

من از هر چه محتاج محتاج تر

به درگاه لطف شما امدم

 

پی لحظه هایی که از دست رفت

به دنبال یک روشنا امدم

 

من از خود صدایی ندارم خدا

به لطف ابوحمزه ها امدم

 

و من این لی خیر یا ربنی

ببین مانده از هر کجا امدم

 

و الحمدلله یدعوننی

شنیدم که گفتی بیا امدم

 

من از سمت تنهایی ام می رسم

برای شکوفایی ام می رسم

 

به یا ربنای شب مرتضی

در این ماه عاشق ترم کن خدا

 

به تسبیح زهرا از این روزه ها

مرا تشنه جام وصلت نما

 

پس از تشنگی عاشقی در پی است

سر سفره افطار و اشک و دعا

 

زبان روزه و دل پی روضه است

عجب روضه ای دارد این روزه ها

 

در این روزهای گرم پر از تشنگی

شده ذکر قلبم عطش کربلا

 

عطش بود و شرمندگی رباب

عطش بود و لالایی بی صدا

 

عطش بود و در خیمه ها کودکی

که فریاد میزد عمو جان بیا

 

عطش بود و گودال و باران سنگ

و زینب که می دید این صحنه را

 

لب تشنه از دشنه سیراب شد

لب تشنه بر نیزه ها قاب شد

 

جواد حیدری

 

چرا ز من بریده ای بنده ی پر خطای من؟ 

چرا صدا  نمی زنی خدای من خدای من؟

 

مگر ز من چه دیده ای مگر بدی کشیده ای؟

چرا صفا نمی کنی به ذکر دلربای من؟

 

خدای مهربان منم کریم و میزبان منم

عاشق میهمان منم بیا بیا گدای من

 

اگر چه کرده ای خطا تباه کرده ای عطا

بیا بیا دوباره ای بنده ی بی وفای من

 

بیا بیا به نیمه شب بزن تو زانوی ادب

بخوان شکسته دل مرا تا بچشی صفای من

 

به معصیت زدی چو دست، دل حبیب ما شکست

بیا بیا گنه مکن به یاد او برای من

 

ای تو که شکسته ای مریض و زار و خسته ای

مرا بخوان تو در سحر، سحر بود شفای من

 

تو شیعه ی علی بُدی، چرا سیه چهره شدی؟

مرو به جای دیگری سرت بنه به پای من

 

شود دل تو صیقلی فقط به ذکر یا علی

ذکر علی علی بود برای تو دوای من

 

به عشق مرتضی بگو لعنت حق به خصم او

که شد به کوچه روبرو به مظهر وفای من

 

دعای توست مستجاب سحر دهم تو را جواب

به عشق روی بوتراب رسد تو را ندای من

 

بیا بیا تو مرد باش عاشق رنج و درد باش

ز غصه چهره زرد باش تا که شوی فدای من

 

غلامرضا سازگار

 

عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی

بر در غیر رفتی و دور ز آشنا شدی

 

قرار ما نبود این، مرا رها کنی چنین

دیده ز هم گشا ببین خود به کجا رها شدی

 

بندۀ بی‌ وفای من عبد گریز پای من

چرا گریختی ز من چه شد که بی‌وفا شدی

 

هر چه گناه کرده‌ای عفو نمودم از کرم

هر چه صدا زدم تو را باز ز من جدا شدی

 

حاصل خویش سوختی وصل مرا فروختی

اسیر نفس گشتی و هوایی هوی شد 

 

من همه هست خویش را بهر تو خلق کرده‌ام

تو همه را ندیدی و غرق یم خطا شدی

 

خداست یار و یاورت چگونه نیست باورت

دمی به خود بیا ببین که غافل از خدا شدی

 

رشتۀ وصل ما و تو پاره نمی‌شود بیا

خدای تو منم چرا بندۀ غیر ما شدی؟

 

مرا بس است آه تو گذشتم از گناه تو

دست بده به دست من از چه گریز پا شدی؟

 

خداست با تو «میثما» تو نیز باش با خدا

به سوی دوست کن سفر در به درِ کجا شدی؟

 

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 16 خرداد 1396  | 06:24 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعری، ویژه وفات حضرت خدیجه (س)

گزیده اشعار مراثی شاعران اهل بیت (ع)در رثای حضرت خدیجه (س) را دراینجا بخوانید.

بسته شعری، ویژه وفات حضرت خدیجه (س)
به گزارش حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ حضرت خدیجه (س) با توجه به جایگاه شامخی که در بین زنان اهل بیت (ع) دارند و مادر امت و امامت محسوب می شوند، مانند سایر ائمه و بزرگان دین مبین اسلام، در مرکز توجه شاعران و ادیبان فارسی‌زبان قرار داشته است.
ما نیز در همین راستا و به بهانه ایام وفات این بانو بزرگوار بخشی از اشعاری که به همین مناسبت سروده شده را در اینجا آورده‌ایم:
 
 
غلامرضا سازگار
 
ای خو گرفته با نفست عطر احمدی‌ای
 
پیشتر ز. بعثت احمد محمّدی‌ای 
 
بار‌ها سلام تو را بر رسول خود
 
ابلاغ کرده ذات خداوند سرمدی.
 
چون شمع با فروغ نبوّت گداختی
 
پیش از نزول وحی نبی را شناختی‌ای 
 
بر تو لحظه لحظه سلام پیمبران
 
خاک در تو سجده گه خیل سروران
 
پیش از پیمبری پیمبر به روی او
 
چشم تو دید آنچه ندیدند دیگران
 
در قلب تو کتاب کمالش نوشته بود
 
سر خط مادریت به آلش نوشته بود
 
بی دامن تو خنم رسل کوثری نداشت
 
نخل بلند آرزوی او بری نداشت
 
حتی علی که جان عزیز محمّد است
 
در ملک بی حدود خدا همسری نداشت‌ای
 
 همدم رسول خدا در نزول وحی‌ای
 
 دامن تو مرکز نور بتول وحی
 
تو وصل بر رسول و زهستی جدا شدی
 
تو آفتاب بیت سراج الهدی شدی
 
نیزار وحی مثل علی شیر مرد داشت‌ای
 
 شیر زن تو تالی شیر خدا شدی
 
دارائی تو هدیه به پروردگار شد
 
در جنگ اقتصاد نبی ذوالفقار شد
 
تو دیگر و زنان جهان جمله دیگرند
 
سادات عالمت پسرانند و دخترند
 
دارائی تو تیغ علی، خلق مصطفی
 
در پیشبرد فتح نبّوت برابرند
 
دامان پاک تو ثمرش یازده، ولی است
 
این رتبه ات بس است یازده، ولی است
 
این رتبه ات بس است که داماد تو علی است
 
در دور بت پرستی و تاریکی حجاز
 
بودت رخ نیاز به درگاه بی نیاز
 
پیش از نزول وحی الهی تو و علی
 
خواندید با رسول خدا در حرم نماز.
 
چون تو که با رسول خدا همسری کند؟
 
دُرّ یتیم آمنه را مادری کند‌
 
ای تکیه گاه خواجه لولاک شانه ات‌
 
ای لحظه لحظه ذکر محمِّد ترانه ات
 
بر یازده ستاره توحید آسمان
 
روی منیر فاطمه خورشید خانه ات
 
در بیت آفتاب مه تام کیست، تو
 
اوّل زن مجاهد اسلام کیست، تو
 
پیغمبر خدا به تو عرض ارادتش
 
زهراست هم کلام تو پیش از ولادتش
 
گوئی که با تو گرم سخن بود فاطمه
 
حتی به لحظه‌های غروب شهادتش
 
با آنکه سال‌ها زجهان چشم بسته‌ای
 
انگار دور بستر زهرا نشسته‌ای
 
ای ام پاک نبی، ام مؤمنین‌
 
ای مادر بزرگ امامان راستین
 
روزی که یار هر دو جهان یاوری نداشت
 
روزی که آن معین بشر بود بی معین
 
مردانه ایستادی و کردی حمایتش
 
تا ماند جاودانه چراغ هدایتش‌
 
ای قامتت به قائم توحید قائمه
 
دشمن شدند با تو دغل دوستان همه
 
از هست خویش دست کشیدی و ذات حق
 
بخشید گوهری به تو مانند فاطمه
 
الحق توئی توئی تو که کفو پیمبری
 
شایسته‌ای که بهر نبی کوثر آوری
 
آزرد‌ای فرشته حق اهرمن تو را
 
زخم زبان زدند به هر انجمن تو را
 
از بس که ریخت عطر قداست پیکرت
 
پیراهن رسول خدا شد کفن تو را
 
از بس بلند بود مقام و جلال تو
 
گردید سال حزن نبی ارتحال تو
 
روح مقدّست چو به پرواز می‌شود
 
درهای غم به قلب نبی باز می‌شود
 
در فصل خردسالی و آغاز زندگی
 
بی مادریِّ فاطمه آغاز می‌شود
 
اشک نبی برای تو‌ای جان پاک، ریخت
 
با دست خویش بر تن پاک تو خاک، ریخت
 
با رفتن تو یار محمّد زدست رفت
 
خورشید روزگار محمّد زدست رفت
 
شد حمله ور به گلبن دین لشکر خزان
 
تو رفتی و بهار محمّد زدست رفت
 
زیبد که با هزار زبان در ثنای تو
 
«میثم» دُرِ قصیده بریزد به پای تو
 
*************

 

علی اکبر لطیفیان:
 
شب گذشته کمی خوب شد سخن می‌گفت:
برایم از خودش از حال خویشتن می‌گفت:
 
از اینکه سنگ گرفته به معجرش به سرش
و یک به یک همه اش را برای من می‌گفت:
 
به اهل بیت پیمبر چقدر ایمان داشت
کنار ما سه تن از پنج تن می‌گفت:
 
برایم از همه اموال و مال داشتنش
برایم از کفنی هم نداشتن می‌گفت:
 
درست مثل کسی که خودش خبر دارد
فقط حسین حسین و حسن حسن می‌گفت:
 
کفن رسید به دستش، ولی نشد خوشحال
برایم از پسرم " شاه بی کفن" می‌گفت:
 
بباف دختر من پیرهن برای غریب
به فاطمه ز. حسین و ز. پیرهن می‌گفت
 

 

*************
محمد قاسمی
 
روح القُدُس کبوتر بام خدیجه است
در بند آب و دانه‌ی دام خدیجه است
 
"کس را چه زور و زَهره که توصیف او کند" 
جایی که جبرئیل غلام خدیجه است
 
با ذوالفقار، ثروت او همردیف شد
این جایگاه، خاصِ مقام خدیجه است
 
روی پیمبری که سراپا ملاحت است
خورشید گرم و ماه تمام خدیجه است
 
حوّا شبیه هاجر و مریم نشسته است
آنجا که ذکر خیر، کلام خدیجه است
 
در اکـثـر مُـتون زیـارات وارده
لبهای شیعه گرم سلام خدیجه است
 
از خود گذشت در ره دلدار، پس مگو 
... ایثارمال، رمز دوام خدیجه است.
 
چون هرچه راکه داشت به پای نبی گذاشت
عالم سند شده ست و به نام خدیجه است
 
جایی که دخترش بشود کوثر کثیر
دنیا از این لحاظ به کام خدیجه است
 
بی ربط نیست گر رمضان وقت بندگی ست
این ماه، ماه رحمت عام خدیجه است
 
حیدر فقط نه اینکه شده همسرِ بتول
داماد مصطفیٰ و امام خدیجه است
 

 

*************
 
علی اکبر لطیفیان
 
شکر خدا که تحت لوای خدیجه ایم
بعد از هزار سال گدای خدیجه ایم
 
مهرش نتیجه‌ی دهه اول من است
ما یک دهه تمام برای خدیجه ایم
 
ده شب فقط به خاطر او گریه می‌کنیم
ما پیش واز روز عزای خدیجه ایم
 
اصلاً به ما چه مردم دنیا پیِ چه اند؟
ما‌ها که در پی نوه‌های خدیجه ایم
 
بی مهر او عبادت عالم قبول نیست
ما با خدیجه، عبد خدای خدیجه ایم
 
مهر خدیجه را به سر شانه می‌برم
شکر خدا که مادر زهراست، مادرم
 
در لحظه‌ی شکسته شدن پا شدن خوش است
در خشک سال، عاشق دریا شدن خوش است
 
دلداده‌ها معامله با یار می‌کنند
بهر رسول این همه تن‌ها شدن خوش است
 
قبل از غدیر گفت: علی رهبر من است
قبل از غدیر شیعه مولا شدن خوش است
 
دنبال مال نیست اسیر نگار‌ها
بانوی ما به مادر زهرا شدن خوش است
 
سختی بکش محله محله که عاقبت
مادر بزرگ طایفه‌ی ما شدن خوش است
 
بد نیست سنگ کوچه به پیشانی ات خورد
گاهی شبیه زینب کبری شدن خوش است
 
آن قدر سنگ خوردی و بال و پرت شکست‌
ای مادرم، سرم به فدایت، سرت شکست
 
 
 
 
انتهای پیام/

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396  | 03:19 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر / به من نگر كه رخى همچو كهربا دارم

اشعار امام خمینی ( ره ) در ۶ فصل (غزلیات، رباعیات، قصاید، مسمط، ترجیع بند) و اشعار پراکنده تنظیم شده است.

بسته شعر / بـــه مــــن نگـــر كه رخى همچو كهــــربا دارمبه گزارشحوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛دیوان شعر امام خمینی ( ره ) در ۶ فصل (غزلیات، رباعیات، قصاید، مسمط، ترجیع بند و اشعار پراکنده تنظیم شده و اولین بار توسط موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره) در ۴۳۸ صفحه انتشاریافته‌است.

 

بسیاری از شعرای معاصر مانند  حمید سبزواری، جواد محقق، عبدالجبار کاکایی، رحیم زریان، محمدعلی بهمنی، کامران شرفشاهی، سعید بیابانکی، صابر امامی، عباس چشامی و امیر مرزبان، در ارتباط با این دیوان اظهار نظرهایی کرده‌اند.

 

اشعار دیوان امام خمینی ( ره ) که عمدتا در سبک عراقی سروده شده‌اند، به زبان‌های دیگری هم ترجمه و انتشار یافته‌اند.

 

بـــه مــــن نگـــر كه رخى همچو كهــــربا دارم      

  دلــــى به ســــوى رخ يـــار دلـــربا دارم

 

ز جـــام عشق چشيـــدم شراب صدق و صفا     

    به خــــُمّ ميكــــده بـا جان و دل، وفادارم

 

مرا كه مستى عشقت، ز عقل و زهد رهــاند       

  چــــه ره به مــــدرسه يا مسجد ريا دارم؟

 

غلام همّت جــــام شــــراب ســـــاقــى باش      

   كــه هر چه هست از آن روى با صفا دارم

 

نسيم عشــق ، بــــه آن يـــار دلـــربا  بـــرگو         

ز جـــاى خيــــز كـــه مــن درد بى‏دوا دارم

 

چـــه رازهــــاست در اين خمّ و ساقى و دلبر        

بــــــه جــــان دوست ز درگــــاه كبريا دارم

 

سخن ز تخت سليمـــان و جـــام جـــم نـزنيد       

 كــــه تــــاج خســــروِ كــِى را منِ گدا دارم

 

محراب عشق

 

 جــــز خـــــــــم ابروى دلبر، هيچ محرابى ندارم      

  جـــز غــــم هجــران رويش، من تب و تابى ندارم

گفتـــــم انـــــــدر خواب بينم چهره چون آفتابش   

حسرت اين خواب در دل ماند، چون خوابى ندارم

 

سر نهم بر خاك كويش، جان دهم در ياد رويش      

ســرچه باشد؟ جان چه باشد؟ چيز نايابى ندارم

 

با كــــه گويم درد دل را؟ از كه جويم راز جان را؟     

  جــــز تـــو اى جــان رازجويى، دردِ دل يابى ندارم

 

تشنه عشق تو هستم، باده جانبخش خواهم        

هــــر چه بينم جز سرابى نيست، من آبى ندارم

 

مـــن پريشان حالم از عشق تو و حالى ندارم    

 مــــن پـــريشــــان گـويم از دست تو آدابى ندارم

 سايه عشق

بـــى هــــــواى دوست، اى جان دلم، جــانى ندارم       

دردمنـــدم، عــــاشقم بى دوست، درمانى ندارم

 

آتشـــــى از عشق در جانم فكندى، خـــوش فكندى     

  مـــن كــــه جـــــز عشق تو آغازى و پايانى ندارم

 

عشـــق آوردم در ايـــن ميخـــــانه بـــا مشتى قلندر      

پـــــرگشـــــايم سوى سامانى كه سامانى ندارم

 

عالـــم عشق است، هـــــر جا بنگرى از پست و بالا     

  ســـــايه عشقــــم كــــه خود پيدا و پنهانى ندارم

 

هر چه گويد عشق گويد، هر چه سازد عشق سازد      

من چه گويم، من چه سازم، من كه فرمانى ندارم

 

غمــــزه كـردى، هر چه غير از عشق را بنيان فكندى    

  غمــــزه كن بــــر من كه غير از عشق بنيانى ندارم

 

ســر نهم در كــوى عشقت، جان دهم در راه عشقت   

  من چه مى‏گويم كه جز عشقت سر و جانى ندارم

 

عاشقــــم، جز عشق تو، در دست من چيزى نباشد    

عـــــاشقم، جــــز عشق تــو بر عشق برهانى ندارم

جامه دران 

  مــن خـــــواستــار جام مى از دست دلبرم       

  اين راز با كه گويم و اين غم كجا برم؟

 

جــــان باختم به حسرت ديدار روى دوست        

پــــــروانه دور شمعـــم و اسپند آذرم

 

پــرپـر شـــدم ز دورى او، كنج اين قفـــس       

ايـــن دام باز گير تا كه معلّق زنان پرم

 

ايــن خــــرقه ملــــوّث و سجـــــّاده ريـــــا        

  آيــــا شــــــود كه بر درِ ميخانه بردرم؟

 

گـــر از سبــــوى عشق، دهد يار جرعه‏اى     

   مستــانه، جان ز خرقه هستى درآورم

 

پيرم؛ ولى به گوشه چشمى جوان شوم        

 لطفــــى كــــــه از سراچه آفاق بگذرم

 بهار جان

 

 بهــــار آمد، جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم      

كنـــار يــــار بنشينم ز عمـــر خــود ثمرگيرم

 

بــــه گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آميزم      

بـــه طرف بوستان دلدار مهوش را به برگيرم

 

خــــزان و زردى آن را نهم در پشت سر، روزى    

  كـــه در گلـزار جان از گل‏عذار خود خبر گيرم

 

پَـــر و بالــــم كه در دىْ از غم دلدار، پرپر شد     

  بـــه فـروردين  به ياد وصل دلبر بال و پر گيرم

 

بـــه هنگام خـزان در اين خراب آباد، بنشستم    

  بهـــار آمــد كـــه بهـــر وصل او بار سفر گيرم

 

اگر ساقى از آن جامى كه بر عشاق افشاند       

بيفشـــاند ، به مستى از رخ او، پرده بر گيرم

 

 

انتهای پیام/  


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 خرداد 1396  | 05:32 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسته شعر/ عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی

اشعار مناجات با خدا را دراینجا بخوانید.

بسته شعر/ عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی/////به گزارش حوزه قرآن و عترت باشگاه خبرنگاران،اشعار، شاعران اهل بیت در مناجات با خدا را در اینجا بخوانید.

 

 

 

غلامرضا سازگار

 

عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی

بر در غیر رفتی و دور ز آشنا شدی

 

قرار ما نبود این، مرا رها کنی چنین

دیده ز هم گشا ببین خود به کجا رها شدی

 

بندۀ بی‌ وفای من عبد گریز پای من

چرا گریختی ز من چه شد که بی‌وفا شدی

 

هر چه گناه کرده‌ای عفو نمودم از کرم

هر چه صدا زدم تو را باز ز من جدا شدی

 

حاصل خویش سوختی وصل مرا فروختی

اسیر نفس گشتی و هوایی هوی شد 

 

من همه هست خویش را بهر تو خلق کرده‌ام

تو همه را ندیدی و غرق یم خطا شدی

 

خداست یار و یاورت چگونه نیست باورت

دمی به خود بیا ببین که غافل از خدا شدی

 

رشتۀ وصل ما و تو پاره نمی‌شود بیا

خدای تو منم چرا بندۀ غیر ما شدی؟

 

مرا بس است آه تو گذشتم از گناه تو

دست بده به دست من از چه گریز پا شدی؟

 

خداست با تو «میثما» تو نیز باش با خدا

به سوی دوست کن سفر در به درِ کجا شدی؟

 

آرمان صائمى

 

بازهم نیمه ى شب گریه و آه آوردم

به درِ خانه ى تو باز پناه آوردم

 

رو سیاهم که نشد توبه ى من مقبولت

واى بر من که فقط بار گناه آوردم

 

 

مهربانِ دل من…رد نکنم از در خویش

من پشیمان شده ام…روى سیاه آوردم

 

اشک هاى منِ بیچاره سراب است ولى

دلخوش از اینکه به درگاه تو چاه آوردم

 

جان زهرا کمکم کن..آبرویم را بخر

به در خانه ى تو باز پناه آوردم

 

حمیدرضا محسنات

 

خیلی گرفته دور شما را گناهکار 

آقا چه میکنی تو مگر با گناهکار ؟

 

تو سربلند عالمی و سر به زیر ما 

تو عاری از گناهی و ماها گناهکار

 

 

هرجا مقدمات گناهی فراهم است 

نشناخته همیشه سر از پا گناهکار

 

مثل تویی شبیه مرا درک میکند ؟ 

تو نو و خیر و برکتی , اما گناهکار …

 

جای همه به سوی خدا توبه میکنم 

یک شب سحر کنی تو اگر با گناهکار

 

اهل گناه مانده , فقط چون که وا نشد 

پایش به کربلای معلی گناهکار

 

جایی نمانده , از همه جا رانده آمده 

باید که جا دهی تو و اِلّا گناهکار …

 

دیدم به خواب صحن تو راهم نداده اند

آمد صدایتان که بفرما گناهکار …

 

حسن کردی

 

توبه ام توبه نشد هر چه که همت کردم

من به ستاری تو سخت جسارت کردم

 

هر چه تو دوست شدی با من الوده ولی

بی حیاتر شده با نفس رفاقت کردم

 

رمضان است و دل از خواب نکندم افسوس

مثل هر سال من از لطف تو غفلت کردم

 

من از این فلسفه روزه از این فیض عظیم

به همین تشنگی ساده قناعت کردم

 

روزه هم چشم مرا باز نکرده،نکند

عادتم بود اگر هرچه عبادت کردم

 

هر چه هستم سر دیوانگی ام میمانم

روزه ام را فقط افطار به تربت کردم

 

خواستم از عطش روزه بگویم اما

از لب تشنه اش احساس خجالت کردم

 

روزه ام روضه شد و روضه مرا میکشدم

یاد ان تشنه لب کرببلا میکشدم

 

امیر عظیمی

 

سفره داری که به من اذن ضیافت داده

بار دیگر به گدا لقمه ی عزت داده

 

ماه شعبان و رجب رفت و به من گفت کسی

رمضان آمده و حق به تو فرصت داده

 

 

ای گنهکار! پشیمان شو، خدا در این ماه

به خلاصی تو از نار رضایت داده

 

روزه و نافله و ذکر و دعاهای سحر

من چه کردم به من این قدر لیاقت داده

 

ماه میلاد امام حسنم این ماه است

رمضان را پسر فاطمه برکت داده

 

به شب قدر که آیینه ی زهراست قسم

شیعه را حب علی بر‌گ برائت داده

 

روزه داری و لب تشنه و قرآن خواندن

اثر چیست به من فیض تلاوت داده؟!

 

به فدای لب عطشان اباعبدالله

او به قرآن خداوند حلاوت داده

 

این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست

این حسین است به من حال عبادت داده

 

روی آن سینه که بوسید نبی چکمه نکوب!

شمر ملعون، که به تو این همه جرات داده؟!

 

 

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 خرداد 1396  | 05:32 ب.ظ | نويسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
تعداد کل صفحات :11  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از ديگر صفحات نيز ديدن فرماييد
.: Weblog Themes By SlideTheme :.